سفارش تبلیغ
صبا ویژن
عمل کننده به دانش مانند رهرو در راه روشن است . [امام علی علیه السلام]
وبلاگ تخصصی فیزیک
پیوندها
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
* مطالب علمی *
ایساتیس
آقاشیر
.: شهر عشق :.
جملات زیبا
تعقل و تفکر
دکتر رحمت سخنی
بیگانه ، دختری در میان مردمان
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
اس ام اس عاشقانه
خاطرات خاشعات
اس ام اس سرکاری اس ام اس خنده دار و اس ام اس طنز
وسوسه عقل
پرهیزکار عاشق است !
فروش و تعمیر موبایل در استان یزد
آموزش
وبلاگ تخصصی کامپیوتر
هک و ترفند
فروش و تعمیر موبایل در استان یزد
انجمن فیزیک پژوهش سرای بشرویه
عاشقان خدا فراری و گریزان به سوی عشق و حق®
وبلاگ عشق و محبت ( اقا افشین)
باید زیست
دست نوشته های دو میوه خوشمزه
در دل نهفته ها
روزگاران(حتما یه سری بهش بزن ضرر نمی کنی)
فقط برای ادد لیستم...سند تو ال
تجربه های مدیریت
سولات تخصصی امتحان دکترا دانشگاه آزاد
سولات تخصصی امتحان دکترا دانشگاه آزاد
ارزانترین و بزرگترین مرکز سوالات آزمون دکترا
عکس و اس ام اس عشقولانه
دانلود نرم افزار های روز دنیا
شاهرخ
مکانیک هوافضا اخترفیزیک
مکانیک ، هوافضا ،اخترفیزیک
وبلاگ تخصصی فیزیک و اختر فیزیک
وبلاگ تخصصی فیزیک جامدات
همه با هم برای از بین نرفتن فرهنگ ایرانی
انتخاب
فیزیک و واقعیت
ترجمه متون کوتاه انگلیسی
دنیای بیکران فیزیک
آهنگ وبلاگ

نظام جهانی یا برنامه ی پنهان جهانی پدیده ای تازه یا نوعی اختراع نیست، بلکه همواره در طول تاریخ وجود داشته و پیشرفت علمی و فناوری تنها قانونمند بودن و اهمیت توجه به آن را مشخص کرده است. پویایی آن نیز ناشی از کنش متقابل بین اجزای تشکیل دهنده ی آن است. تا جایی که به تاریخ انسان و ماهیت انسان مربوط می شود، انسان موجودی اجتماعی است و تشکیل جوامع مختلف تابع نظام جهانی است و حکومتها مدعی حفظ و پایداری جوامع و تبعیت از نظام جهانی هستند. موفقیت های مقطعی حکومتها در حفظ جوامع، این تصور را القاء می کرده که چنین حکومتی بهترین نوع حکومت یا روش پایداری جوامع و در نهایت یاری دهنده اعضای جامعه برای رفع نیاز آنها است. رشد برخی از حکومتها موجب پیدایش امپراطوری ها می شده و این رشد و گسترش مقطعی و موقتی، انگیزه های جاه طلبانه ی برخی از اعضای جوامع و سردمداران حکومت را تحریک می کرده یا آنها را به سوی خود فریبی سوق می داده و چنین تصور و القاء می کردند که نظم واقعی و آرمانی همان نظام آنها است و شروع به بسط و گسترش حوزه تحت تسلط خود می کردند تا تمام جهان را تسخیر کرده و بر آن مسلط شوند.

اما امپراطوری ها نیز با دو مشکل اساسی مواجه می شدند که سرانجام به فروپاشی آنها می انجامید. یکی مشکل درونی که ناشی از نارضایتی اقشاری از جوامع بود و دیگری بیرونی که در برخورد با سایر جوامع که ناتوانی آن را برای تسلط بر کل جهان نشان می داد. این مشکلات موجب فرسایش و در نهایت فروپاشی امپراطوری ها می شد. همین برخوردها و جدال بین اقشار جامعه و یا بین حکومتها، عامل پویایی نظام سیاسی حاکم بر جهان است تا به سوی نظم جهانی حرکت کند و برنامه های خود را دائماً تغییر دهد تا به برنامه پنهان جهانی نزدیکتر شود.

بخش قابل توجهی از تلاش اندیشمندان، اقتصاد دانان، حقوقدانان و فلاسفه در جهت کشف قوائد و قوانین حاکم بر روند سیر تکامل تاریخ بوده است تا به این نکته اساسی پی ببرند که نتیجه همه تلاشها و درگیری ها سرانجام به چه می انجامد و انسان چه جامعه ای را بنیاد خواهد نهاد که فارغ از جنگ و ستیز باشد و بدون ظلم و اختلافات شدید طبقاتی، انسان احساس بهروزی و آرامش کند. در این زمینه برخی مکاتب غیر مذهبی و گاهاً ضد مذهبی نیز شکل گرفته است و طرفداران این مکاتب تلاش زیادی کردند تا مکتب خود را در عمل پیاده سازی و اجرا کنند.

مستقل از عملکرد مکاتب مختلف و نقاط قوت و ضعف آنها از نظر تئوری و عملی، این تلاشهای نظری و عملی و جنبش های آزادی خواهانه و انقلابات اجتماعی، سیاسی و صنعتی نشان می دهد که جامعه بشری – حداقل اکثریت مردم – بدنبال تدوین و اجرای برنامه ای هستند که در صورت اجرا، انسان احساس بهروزی و آرامش و امنیت کند. و این برنامه، همان برنامه ی پنهان جهانی است که در بالا مطرح شد.

 

بخش سه - ویژگی های برنامه ی پنهان جهانی  

ما بطور دلخواه می توانیم هر تصوری در مورد انسان، رابطه ی انسان با محیط یا حکومت و رابطه ی حکومت با مردم یا روابط بین حکومتها در سطح جهان داشته باشیم. همچنین با چنین تصوری می توانیم هر برنامه ای را عملی تصور کرده و تلاش کنیم برنامه خود را به اجرا در آوریم. اما جهان مستقل از تصورات ما طبق برنامه ای خاص که در ذات آن تعبیه شده است، روابط بین اجزای خود را قانونمند حفظ می کند. هر عنصر خاصی در برنامه ی پنهان جهانی، نقش خود را طبق قوانین خاصی ایفا می کند و متناسب با کنش سایر عناصر، واکنش نشان می دهد. در بخش یک تحت عنوان کنشها، نشان داده شد که:

 

1 – زمین مستقل از انسان:

پدیده های طبیعی مستقل از انسان و ذهنیت وی، مبتنی بر یک سری قوانین طبیعی روی می دهند. طبیعت نیازمند انسان نیست و مستقل از موجودیت انسان می تواند ادامه داشته باشد. انسان نیازمند طبیعت است و بدون طبیعت وجود نخواهد داشت. بنابراین شناخت قوانین طبیعی و رعایت آنها، لازمه ی تداوم حیات آدمی است. عدم رعایت قوانین طبیعی، موجودیت انسان را با خطر جدی رو به رو می کند.

زمین به عنوان تنها زیستگاه انسان، همانند انسان پدیده ای منحصر بفرد یا حداقل نادر در کل کائنات است. پاسداشت حرمت زمین، یعنی اجتناب از اعمالی که موجب تخریب آن می شود، احترام به حق حیات انسان محسوب می شود و امری لازم است. هر برنامه ای که حرمت زمین را نادیده بگیرد، با برنامه ی پنهان جهانی در تعارض است و محکوم به شکست می باشد.

 

2 – نگاهداری و توزیع صحیح آب:

ارزش و اهمیت آب در زندگی انسان از آغاز حیات انسان شناخته شده بود حتی در بسیاری از اعتقادات مذهبی به آب به عنوان یک عنصر مقدس می نگریستند. بهمین دلیل آلوده سازی آب امری مضموم و گناه محسوب می شد. در هر منطقه ای که دست رسی به آب آشامیدنی مشکلتر بود، آب در آنجا ارزش و اهمیت بیشتری داشت. اما امروزه به دلیل رشد فناوری دست رسی به آب آشامیدنی در بسیاری از مناطق زمین آسان شده و توجه به اهمیت حفظ منابع آبی کاهش یافته است. از طرف دیگر آلوده کردن آب مشکل دیگری است که باید بطور جدی مورد توجه قرار گیرد. هر برنامه ای که به نگاهداری از منابع آبی و توزیع درست آب کم توجه باشد، با برنامه ی پنهان جهانی ناسازگار است و راه به جایی نخواهد برد.

 

3 – هوا، مؤلفه ای جدید در برنامه ریزی

تا قرون اخیر انسان حتی نمی دانست هوا در واقع چیست و تا دهه های اخیر در برنامه ریزی جایگاهی نداشت و هیچ هزینه ای بر بودجه دولتها تحمیل نمی کرد. اما در چند دهه ی گذشته بر اثر مشکلات و بیماری های ناشی از آلودگی هوا، امروزه بخش مهمی از اخبار و اختارهای پزشکی به آلودگی هوا اختصاص یافته است. این امر نشان می دهد که برنامه ی پنهان جهانی مستقل از اندیشه ها و تصورات و تلاش های ما وجود دارد و هرگاه میزان یکی از مؤلفه های آن از حد خاصی عبور کند، نارسایی برنامه ها نمایان می شود یا لزوم توجه به آن مؤلفه در برنامه ریزی ها خودنمایی می کند.

 

4 – اعتراض و دفاع حق طبیعی موجودات

برنامه ی پنهان جهانی بگونه ای اجرا می شود که هرگاه مؤلفه یا جزئی از آن مورد تهدید قرار گیرد و نظم جهانی را مختل کند، در مقام دفاع،  واکنش نشان می دهد. چنین دفاعی حق طبیعی همه ی موجودات است. در گیاهان دفاع از طریق تولید سم انجام می شود. در حیوانات نیز هر حیوانی متناسب با توانش، از حیات خود دفاع می کند. یکی می گریزد و دیگری با چنگ و دندان به مقابله با عامل تهدید کننده می پردازد.

اما در مورد انسان روش یگانه ای برای دفاع وجود ندارد. علاوه بر آن انسان موجودی متفکر، تولید کننده و مبتکر است. افکار انسان در مقام دفاع می تواند سازنده یا مخرب باشد. افکار سازنده به گونه ای می اندیشد که جهت حرکت جامعه را به سوی تبعیت از برنامه ی پنهان جهانی سوق دهد. اندیشمندانی که برنامه ها را به نقد می کشند، یا به توانایی های ذاتی و بالقوه ی اعضای جامعه توجه می کنند و عوامل تهدید کننده را معرفی و راهکارهای برطرف کردن آنها را نشان می دهند، از سازندگان جامعه محسوب می شوند. ابتکارات و تولیدات سازندگان جامعه موجب پیشرفت تمدن و بهروزی بشریت است. اما متإسفانه این گروه معمولاً مورد بی مهری قرار می گیرند و با مخاطرات بسیاری رو به رو می شوند. با وجود این پایداری و انسجام جامعه مرهون تلاش اینان است.

افکار مخرب به گونه ای رفتار می کند که جهت حرکت جامعه را از برنامه ی پنهان جهانی دور می کند. گروه های تبهکاری و باندهای مافیایی، حتی اگر ظاهری موجه و قانونی داشته باشند، یا جنگ افروزان و متجاوزان به حقوق دیگران، ولو آنکه از آنها به عنوان قهرمان یاد شود، جهت حرکت جامعه را از راستای برنامه ی پنهان جهانی منحرف می کنند. ابتکارات و تولیدات اینان مخرب است و تمدن بشری را تهدید می کند. در دهه های اخیر بخش کوچکی از این گروه رشد سرسام آوری داشته و به ترور روی آورده است. تروریسم، به هر شکلی و در هر مقیاسی که عمل کند، موجب انحراف بیشتر جامعه از راستای برنامه ی پنهان جهانی می شود. زیرا تروریسم در بخش تاریک افکار عمومی زندگی می کند و به جای برنامه های نادرست، به اشباحی که نقش اجرایی در برنامه دارند حمله می کند و ظاهر برنامه ها را مورد هدف حمله ی خود قرار می دهد و موجب تداوم بیشتر برنامه های نادرست و انحراف بیشتر آنها از راستای برنامه ی پنهان جهانی می شود.

همانگونه که ملکولهای آب یا بوته ی گل در مقابل آهنگهای موزون و اصوات ناهنجار، واکنش متفاوتی دارند، روح لطیف و ظریف جامعه نیز در مقابل رفتار سازندگان و تخریب کنندگان واکنش متفاوتی دارند. حتی اگر بخشی از افکار عمومی در ظاهر از گروه های تخریب کننده(مثلاً تروریسم یا جنگ طلبان) اظهار رضایت کند، در باطن صدمات ناشی از آن را حس کرده و نسبت به آثار زیانبار آن معترف است. هرگونه سازوکار یا رفتار مخفیانه که از آشکار شدن در مقابل افکار عمومی وحشت داشته باشد، در گروه مخرب قرار می گیرد و از پیشرفت تمدن ممانعت می کند. زیرا اعمال و رفتار مخفیانه موجودیت جامعه را به خطر می اندازد، ولی به دلیل مخفی بودن، حق نقد، اعتراض و دفاع جامعه را از آن سلب می کند و با برنامه ی پنهان جهانی در تعارض اساسی است.

 

5 – کاربری زمین و حق مسکن

با پیشرفت صنعتی و گسترش شهر نشینی، کاربری زمین نیز به عنوان یک مؤلفه ی مهم و تاثیر گذار در برنامه مورد توجه قرار گرفت. هرچند در ظاهر تعیین کاربری زمین از وظایف و اختیارات شهرداری ها، فرمانداری ها و بخشداری ها است، اما به دلیل اهمیت اقتصادی و موقعیت های سیاسی، تعیین کاربری زمین تحت نفوذ صاحبان قدرت سیاسی و مافیای اقتصادی انجام می شود. بنابراین زمین و مسکن را نمی توان یک کالای صرفاً تجاری محسوب کرد و بیشتر جنبه سیاسی دارد.

از طرف دیگر رشد جمعیت شهرها و لزوم توجه به منابع طبیعی، کاربری زمین پدیده ای جدید و ناشی از پیشرفت تمدن جهانی است. امکانات ناشی از پیشرفت تمدن نیز به یک میزان مورد استفاده ی همه ی افراد جامعه قرار نمی گیرد. وابستگی به قدرت های سیاسی و تأثیر انکار ناپذیر نفوذ تراست های اقتصادی در روند توزیع قدرت سیاسی و تفویض امتیازات اقتصادی به مافیای اقتصادی و تراست ها مانع از برخورداری یکسان همه ی اعضای جامعه از امکانات ناشی از پیشرفت تمدن می شود.

این امر موجب شکاف شدید طبقاتی می شود و در نتیجه عده ای به ثروت های نجومی می رسند و برخی دیگر حتی از ابتدایی ترین امکانات برای رفع نیاز اولیه خود، از جمله مسکن محروم می شوند. عده ای در کاخ های افسانه ای زندگی می کنند و برخی دیگر نه تنها امکان ساختن کوخی را ندارند و حتی اگر امکانات ناچیزی هم داشته باشند، به دلیل وجود قوانین و آئین نامه های کاربری زمین اجازه ساختن کوخ را هم ندارند.

داستان گربه عصیان زده(بخش یک) را بیاد آورید. مالکیت یا اجازه ی استفاده از خانه ای تغییر کرد و ساکن جدید خانه برای آسایش بیشتر خود و اعضای خانواده اش، یکسری اقدامات انجام داد. در نتیجه مادری از دیدن، مراقبت و تغذیه فرزندانش محروم شد. هر روز در سطح جهان تغییرات سیاسی انجام می شود و قدرت سیاسی از گروهی به گروه دیگر منتقل می شود. گروه جدید با برنامه های جدیدی به قدرت می رسد و تغییراتی را انجام می دهد و حتی نسبت به بخشی از جامعه یا خارج موضع تهاجمی می گیرد و عده ی زیادی بی خانمان می شوند. یا قراردادهای منطقه ای و جهانی جدیدی منعقد می گردد و توزیع امکانات را دگرگون می سازد و عده ای از برخورداری از ابتدایی ترین امکانات مانند مسکن محروم می شوند.

در حالیکه از نظر برنامه پنهان جهانی، مسکن حق اولیه هر انسانی که مستقل از موقعیت سیاسی، اقتصادی، مذهبی و اجتماعی باید از آن برخوردار باشد. هر برنامه ای که حتی یک نفر را در سطح جهان از چنین حقی محروم کند، با برنامه پنهان جهانی هماهنگ نیست و از پیش محکوم به شکست است.

 

 6 - و اما انسان...

شاید برداشتی که در این قمست آمده ناشی از خودخواهی متأثر از نگرشی نادرست در مورد انسان باشد که برای آدمی جایگاهی ویژه در نظام آفرینش و عرصه ی هستی قائل است. شاید هم مبتنی بر یکسری قوانین نهادینه شده در نهاد طبیعت باشد. نمی دانم. اما هرچه هست این نوشته ی یک انسان است و شاید اگر گربه ای یا جاندار دیگری در توصیف نوع خود رقم می زد -اگر می توانست بنویسد – خود را ممتاز می دانست و بهتر از من احساسات نوع خود را ترسیم می کرد. این را هم نمی دانم.

اما می دانم که نظم جهانی موجود زیبنده ی تلاش اندیشمندان در طول تاریخ نیست و این نظم جهانی شعور، احساسات و عواطف همه ی انسانها را به چالش می کشد و حرمت انسانی را پاس نمی دارد. تمامی مشخصه ها و دست آوردهای تمدن امروزی نتیجه ی تلاش دانشمندان، مخترعان، شعرا، نویسندگان، هنرمندان و فلاسفه ای است که اکثراً با درد و رنج زیستند و بی مهری ها را تحمل کردند و ساختند و نتیجه همین شد که می بینیم. شاید اگر حیوانی به چنین جایگاهی از نظر تمدن می رسید نیز همین گونه نوع خود را ممتاز می دانست.

بینش نادرست نسبت به تمدن و استفاده نامناسب از امکانات منتجه از آن، به جای آنکه منزلتی برای وی فراهم آورده باشد، به تحقیر و تهدیدش پرداخته است. گاردهای محافظ مقامات بلند پایه سیاسی، رجزخوانی های سران کشورها برای یکدیگر، ظهور و سقوط دیکتاتورها و از همه بدتر تروریسم کور نشان می دهد که عالیترین مقامات جهان مورد تهدیدند. در پائیترین سطوح جوامع کسانی قرار دارند که تمدن موجود نه تنها برای آنها بهره ای نداشته، بلکه آنان را از ابتدایی ترین امکانات طبیعی یعنی هوای سالم و مسکن محروم کرده است.

اما انسان، این یگانه آفریده ی اندیشمند و سازنده، هنرمند و آرمان گرا، دل در گرو بهشتی دارد که با هیچ جای زمین همسان نیست. عشق به حکومتی می ورزد که در آن اثری از تبعیض و تحقیر نباشد. تبعیض عامل تحقیر است و تحقیر نیز به نوبه ی خود عامل پیدایش و رشد باندهای تبهکاری، اعتیاد، فحشا و قتل و جنایت و ده ها ناهنجاری دیگر که مخل آسایش و آرامش بشتریت می باشد. در جو اجتماعی آلوده به تبعیض، رئوفت انسانی می سوزد، هوس به جای عشق می نشیند، بیداد جایگزین داد می شود، تنفر جای محبت را می گیرد، طمع جایگزین قناعت می شود، جاه طلبی بر ارزش سالاری چیره می شود، چاپلوسی جای تکریم را می گیرد، ثروت اندوزی، نیک بختی همگان را به باد فنا می دهد و هزاران درد بی درمان دیگر آشکار می شود و سرانجام یتیمان نه تنها از دست نوازش بی نصیب می شوند، بلکه دارائیشان چپاول می شود و خودشان گرفتار گرگ صفتان می گردند. لذا هر برنامه ی تبعیض آلودی، با برنامه پنهان جهانی در تضاد و تعارض اصولی قرار دارد.

 

 بخش چهار – آسیب شناسی نگرش سنتی به قدرت

تمام تجزیه و تحلیل های سیاسی مربوط به روابط بین المللی، بر مبنای قدرت مداری صورت می گیرد. البته این نگرش در دهه های اخیر با ظرافت خاصی تشریح می شود و با تبلیغات گسترده تلاش می شود زیر بنای حقوقی، چاشنی آن شود و در جهت حمایت از حقوق مردم مطرح شود. هرچند این روش کهنه شده و تقریباً همه با این شیوه ی زورگویی آشنا هستند، اما حفظ ظاهر از ملزومات ریاکاری است و علاوه بر آن عده ای را نیز فریب می دهد. این بهانه مانند پاسخ دزدی است که هنگام سرقت در خانه ای دستگیر شد. قاضی از دزد پرسید:" چرا وارد این خانه شدی" و دزد پاسخ داد:" در حال عبور از کنار خانه عبودم که ناگهان صدایی شنیدم که طلب کمک می کرد، برای کمک به صاحب صدا از دیوار بالا رفتم و وارد خانه شدم". هرچه ساکنین خانه می گفتند چنین چیزی نبوده، دزد زیر بار نمی رفت. متجاوزین حرف خود را می زنند و مردم باور خود را دارند.

  این تغییر رویه در توجیه اینکه "حق با قدرت برابر است" ناشی از تغییر بینش مفسران و قدرتمداران نیست، بلکه تحت تاثیر سرعت انتقال اطلاعات و رشد فرهنگی جهانیان است. با وجود این نمی توان در روابط بین المللی فرمول دیرینه ی " حق با قدرت برابر است" را رها شده فرض کرد.

این نگرش تنها در روابط بین المللی بکار نمی رود، بلکه در روابط داخلی و در رابطه ی بین مردم و حکومتها نیز بکار می رود. اگر تغییراتی در رابطه با برخورد حکومتها با مردم ایجاد شده است، آن نیز متأثر از بینش و هویت جدید شهروندان است. هر حکومتی که تأمین کننده ی منافع قدرتهای جهانی باشد، رفتارش با مردم خود چندان مورد سئوال و کنکاش قرار نمی گیرد.

یک مقایسه در مورد آسایش و آرامش شهروندان در قرون متمادی و دوام و تغییر حکومتها و مقایسه آن با قرن بیستم، با همه ی پیشرفتهایی که تمدن جهانی داشته است، نشان می دهد که میزان امنیت و آسایش بشر، رو به بهبود نبوده است. می توان ادعا کرد صدمات وارد به شهروندان عادی در جنگها، در قرن بیستم بیش از یک هزاره بوده است. اگر آرامش و امنیتی هم وجود داشته، ناشی از تغییر نگاه قدرتمندان در استفاده از تسلیحات نظامی نبوده است، بلکه ناشی از پیشرفت تمدن می باشد که انسان امروزی توانمندتر از گذشته شده است.

صدمات وارد به مردم عادی، موجب بروز بسیاری از ناهنجاری و مشکلات موجود در جوامع مختلف شده است.

بررسی روند تولید تسلیحات، اعم از تسلیحات متعارف و تسلیحات کشتار جمعی، نشان می دهد که زرادخانه های جهان انباشته از انبوه تسلیحاتی است که انسان را تهدید می کند. علاوه بر آن سالانه صدها میلیارد دلار و احتمالاً هزاران میلیارد دلار هزینه افزایش تسلیحات و ارتقاء کیفیت آنها می شود. با چنین روندی در تولید تسلحات چگونه می توان احساس امنیت کرد و به آینده خوش بین بود؟

آیا زمان آن نرسیده است که از تاریخ و روند ظهور، رشد و سقوط حکومتها و امپراطوری ها در طول تاریخ درس عبرت بگیریم و گذشته را چراغ راه آینده کنیم؟ تاریخ این واقعیت تلخ را بارها و بارها تکرار کرده است که:" پدران می کشتند و کشور گشایی می کردند، فرزندان قدرت نمایی می کردند و نوادگان شکست می خوردند و قتل عام می شدند". افتخار به کشورگشایی های پدران، التیام بخش زخم قتل عام و اسارت نوادگان نیست.

 

 بخش پنج - جایگاه شهروندان در تعریف قدرت

جامعه بدون دولتی مقتدر که بر اساس قانون روابط بین اعضا را تنظیم و اداره کند، نمی تواند پایدار باشد. وجود دولت در رأس جامعه یک ضرورت انکارناپذیر است. آنچه که در طول تاریخ به ویژه قرون اخیر در مورد دولت و شکل حکومت بیان شده، در نفی لزوم حکومت نبوده و نیست. تنها چیزی که مورد بحث قرار گرفته رابطه ی حکومت با مردم و میزان اختیارات آن و نحوه ی اعمال قانون و تساوی حقوق و تفکیک قوا است که امروزه در سطح قانون به رسمیت شناخته شده و دولتمردان مدعی رعایت آن هستند.

تساوی حقوقی شهروندان، آنچنانکه در قانون پیشبینی شده، بهیچ وجه به معنی آن نیست که شهروندان از حقوق مساوی برخوردارند و حداقل، حقوق ابتدایی و طبیعی آنان ایفاد می گردد.

 


کلمات کلیدی: فلسفه و متافیزیک


نوشته شده توسط مهدی 86/12/16:: 11:33 صبح     |     () نظر

مقدمه:

نگاهی گذرا به تاریخ مکتوب زندگی انسان، نشانگر این واقعیت تلخ و اندوهبار است که بهروزی و آرامش بشر با رشد علمی و فناوری متناسب نیست. نمودار خوش بختی انسان نسبت به قدرت وی در استیلای بر طبیعت، بطور نگران کننده ای نزولی است. این نگرانی چنان عمیق و جدی است که نه تنها برخی از افراد عادی، بلکه بسیاری از اندیشمندان را واداشته تا به نتایج مورد انتظار از تمدن موجود، با دیده ی تردید بنگرند و تمامی تلاش و جانفشانی چندهزار ساله ی آدمی را برای پیشرفت دانش، فناوری، هنر، ادبیات، فلسفه و سایر مشخصه های تمدن حاضر در تأمین آرامش و امنیت خاطر انسان بی فایده انگارند. در سیمای این تمدن فریبنده، نوعی تلاش های ستیزه چویانه دیده می شود که همه ی ارکان زندگی انسان و حتی موجودیت وی را هدف قرار داده است. اگر در آغاز، هدف انسان از تشکیل جامه و پیشرفت، از میان برداشتن موانع بهروزی و آسایش و آرامش وی بوده باشد - قطعاً چنین بوده - نتیجه ی این ستیزه جویی، بیگانگی انسان از خود و دور شدن وی از اهداف متعالی نخستین است.

تمدن حاضر در دو زمینه، آلودگی محیط زیست و تهدید اکو سیستم، امکانات طبیعی زندگی انسان را با خطر جدی رو به رو کرده است. از طرف دیگر نگرش کهنه ی انسان به قدرت و حقوق ناشی از قدرت، موجب تحقیر و نگرانی روز افزون بشریت شده است. این نگرانی نیز زمینه ساز گرایش هرچه بیشتر به تولید ابزار قدرت فیزیکی و روی آوردن به تزویر برای دست یابی به قدرت بیشتر شده است.

دو جنگ جهانی اول و دوم و تولید تسلیحات کشتار جمعی و جنگهای منطقه ای در طول قرن بیستم چنان با کشتارهای دهشناک غیرنظامیان و تخریب محیط زیست همراه بوده است که وجدان بشریت، از رنج آن هرگز آسوده نخواهد شد. در کنار آن، رشد گروه ها و سازمان های تبهکاری و باندهای مافیایی مانند دولتهایی درون دولت مرکزی خودنمایی می کنند و هرچه دولت مرکزی قوی تر باشد، سازمانهای تبهکاری و باندهای مافیایی درون آن ورزیده تر و قدرتمندترند. از طرف دیگر رشد سرسام آور گروها و سازمانهای تروریستی، قوی ترین حکومتها و حتی نظام جهانی را با خطر جدی رو به رو کرده است. این وضعیت اسفناک، نارضایتی عمومی را فراهم آورده و موجب ارائه ی برنامه ها و دکترین های مختلفی شده است.

برخی مدعی اند که با ایجاد یک نظم نوین و تک قطبی جهانی، خطر جنگ های جهانی و منطقه ای کاهش می یابد و می تواند امنیت جهانی را تأمین کند. عده ای دیگر وجود جهانی چند قطبی را راهگشا می دانند. این گونه دکترین ها، با تمایلات و انگیزه های تسلط طلبانه مطرح می شود. در حالیکه دکترین هایی از این دست، در بهترین شرایط با دو مشکل اساسی رو به رو است. یکی، تمایلات استقلال طلبانه در بیرون قطب (یا قطبها) و دیگری رشد سازمانهای جاسوسی و ضد جاسوسی و باندهای مافیایی در درون قطب (یا قطبها) که بارها در عمل ثابت شده است.

دسته دوم، دکترین هایی که گروهای روشنفکری و اندیشمندان آزاد اندیش مطرح می کنند، گسترش دموکراسی، احترام به تساوی حقوق و مخالفت با جنگ در سطح جهان است. این نگرش هرچند از نگرش جهان چند قطبی پیشرفته تر است، اما این دیدگاه نیز با چند اشکال اساسی مواجه است.

نخست آنکه در بهترین شرایط، دموکراسی در درون و تسلط بر خارج، بسیاری از اهداف جنگ طلبانه را با بهانه های مختلف توجیه می کند. دوم اینکه، تساوی حقوق زمانی امکان پذیر است که افراد جامعه از یک حداقل امکانات مساوی برخوردار باشند. اختلاف شدید طبقاتی و وجود قشرهای محروم جامعه، زمینه مناسبی را فراهم می آورد تا گروها و سازمانهای مافیایی و تروریستی با اجیر کردن یا تحمیق افراد محروم گسترش یابند. سوم، بودجه های کلان نظامی و تولید انبوه ابزار تسلیحاتی، ایجاد قدرت نظامی می کند و اصولاً قدرت توسعه طلب است و تلاشهای مخالف با جنگ را خنثی می کند.

به برداشت صاحب این قلم هر دو نگرش بالا بر اساس یک صورت مسئله نادرست مطرح شده و در نتیجه به راه حل غلط و غیر عملی رسیده است. تعریف سنتی و فرسوده از قدرت و ارتباط آن با حق، با تمدن حاضر ناسازگار است. این ناسازگاری موجب سلب آرامش و امنیت انسان امروزی شده و همه ی افراد – با هر موقعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که دارند – مورد تحقیر و تهدید قرار دارند. از طرف دیگر انبوه تولیدات علمی، فلسفی، ادبی و هنری، همراه با رشد فناوری و سرعت سرسام آور انتقال اطلاعات، بسیاری از تابوهای پوسیده را در هم ریخته است. این تغییرات، ذهنیت و هویت انسان امروزی را نسبت به گذشته دگرگون کرده و در پی رسیدن به مطالبات جدیدی است که با تعریف سنتی قدرت و ارتباط آن با حق سازگار نیست.

تعریف سنتی قدرت و حقوق ناشی از آن، اگر در گذشته زیبا به نظر می رسید و مورد پذیرش بود، امروزه جذابیت خود را از دست داده و کریه و مشمئز کننده شده است. قدرت بالنفسه نمی تواند ناپسند و زشت باشد، بلکه فریبنده است و در صورت استفاده درست از آن، می تواند زیبا و زمینه ساز بهروزی و آسایش و امنیت بشر گردد. در ادامه با ذکر نکاتی چند، تلاش می شود ویژگی هایی از قدرت مورد بحث قرار گیرد تا ظاهر زشت و زیبای آن روشن شده و ضمن آسیب شناسی قدرت، نگرشی از قدرت بیان شود که برای انسان امروزی زیبا و مورد پذیرش باشد.  اما قبل از آن لازم است قدرت و منشأ آن تعریف شود.

 

بخش صفر – قدرت چیست[1]

 

قدرت را بمثابه "امکان تحمیل خواست خود بر روی رفتار دیگران" تعریف می کنند.

 

منابع قدرت

 

1- شخصیت- شخصیت یعنی چیزهائی نظیر فرهیختگی یا کاریزمای شخصی  یک رهبر.

 

2- مالکیت- مالکیت می تواند برده،  مالکیت زمین، کارخانجات، و غیره باشد.

 

3- سازمان-سازمان می تواند بمعنی موقعیت در یک تشکیلات باشد.  مثلأ، یک مدیر که میتواند در زمان های بحران، کارمندان خود را بیکار کند، منبع قدرتش در جایگاه وی در ساختار تشکیلاتی شرکتش نهفته است.  یا اینکه تصمیم گیری پدر بزرگ و مادربزرگ برای خانواده گسترده،  از جایگاه آنان در هیرارشی خانواده در جامعه سنتی ناشی می شود.

 

فرمهای قدرت

 

1- فرم اجباری قدرت،  یعنی اعمال قدرت از طریف نیروی فیزیکی.  مثلأ، اگر معلمی با چوب،  دانش آموز را به گوش دادن وادار کند، او از قدرت فیزیکی کانداین استفاده کرده است.  در جوامع عقب مانده تر، این فرم قدرت بیشتر مرسوم بوده است، چه با استفاده از اجبار شخصی و یا اجبار تشکیلاتی. آنها که شمشیر و تفنگ بیشتر داشتند، قدرتمند تر بودند. حتی در جوامع مدرن، نیروی پلیس هنوز از فرم کانداین قدرت استفاده میکند.

 

2-فرم پاداشی قدرت،  یعنی اعمال قدرت از طریق پاداش و جبران.  مثلأ، وقتی که پدر و مادر به کودک می گویند که اگر وی مشقش را تمام نکند، ده درصد مقرری هفتگی اش را کم می کنند، آنها از فرم پاداشی قدرت دارند استفاده می کنند.  این فرم قدرت،  شکل اعمال قدرت در جوامع مدرن تر است که با استفاده از مالکیت و منابع دیگر قدرت همراه است.

 

3-قدرت تبعی، یعنی اعمال قدرت از طریق عادت دادن مردم به وضعیت خاص، چه از طریق کاریزمای شخصی، یا مالکیت، و یا موقعیت تشکیلاتی.

 

 

بخش یک – کنش ها

از دیرباز انسان بطور مبهم می دانست که وقوع هر رویدادی در زمین و زندگی وی، ولو جزئی، بی تاثیر از سایر رویداد ها، حتی رویدادهای فرازمینی نیست. بنابراین رویکرد انسان به جادو، یعنی کنترل رویدادها یا تولید رویدادی جدید که بدون بکارگیری ابزار و تنها ناشی از اراده و خواست وی صورت گیرد، ایجاد نوعی هماهنگی بین پدیده ها و رویدادها، متناسب با نیازهای وی بوده است. هرچند رویکرد به جادو و کیمیاگری بی نتیجه بود و تنها تصورات ذهنی بیش نبود، اما زمینه ی گرایش به تفحص و تحقیق در قوانین طبیعت را فراهم اورد. تمام تلاش علمی و اختراعات انسان نیز در طول تاریخ در جهت کشف، شناخت و بکارگیری قوانین حاکم بر جهان و کنش بین اجزای آن و تأثیر رویدادها بر یکدیگر بوده است که سرانجام علم و فناوری را جایگزین جادوگری کرد. جهان قانونمند است و تنها راه شناخت قوانین حاکم بر جهان، دانش است. بنابراین در این بخش با نگرش علمی به برخی از پدیده ها که مستقیماً با زندگی انسان و تداوم حیات وی ارتباط دارند، اشارات کوتاهی می شود که در تجزیه و تحلیل های بعدی مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

 

1 – زمینی که تخریب می شود

زمین، تنها زیستگاه انسان، سیاره ای است که از یک هسته مرکزی داغ و مذاب و پوسته ای نازک و منجمد و اقیانوسها، رشته کوه ها و جوی شامل دو گاز اصلی اکسیژن و نیتروژن و مقدار کمی از سایر گازها تشکیل شده است. تمام این اجزای تشکیل دهنده ی زمین، با یکدیگر در کنش متقابل هستند. هر تغییری که در یکی از این اجزا ایجاد شود، سایر اجزای آن را نیز تحت تاثیر قرار می دهد.

پوسته ی زمین راه ارتباطی هسته ی مرکزی و جو آن است. کنش و واکنش هسته و اطراف آن مقداری مواد مذاب، گاز و انرژی آزاد می کند که از طریق پوسته به بیرون سرازیر می شود. هنوز مواد موجود و سازوکار تولید مواد مذاب و گازهای مختلف و نحوه ی آزاد سازی انرژی درون زمین به خوبی شناخته نشده است. اما وجود آتشفشانها و وقوع زلزله ها دلیل انتقال مواد و انرژی از درون زمین به بیرون آن است. هر تغییری در پوسته و سطح زمین در میزان مواد و انرژی آزاد شونده از طرف مرکز و نحوه ی انتقال آن مؤثر است که شناخت آن به پژوهشهای زیادی نیاز دارد. حال باید توجه کرد که ما با پوسته ی زمین و جو آن چه می کنیم؟

از یکطرف کوه ها را تخریب می کنیم و آسمان خراشها را بنا می کنیم و مواد موجود در معادن را استخراج کرده و انواع و اقسام وسائل و ابزارآلات را در کارخانه ها تولید می کنیم و در سطح و جو زمین قرار می دهیم. از طرف دیگر نفت را اسختراج می کنیم، بخشی از آن را می سوزانیم و قسمتی از آن را با شن مخلوط کرده و سطح زمین را می پوشانیم(آسفالت می کنیم).

هرچند امروزه تنها نگران تمام شدن نفت هستیم، اما هرگز فکر نمی کنیم وقتی که تمام نفت و گاز درون زمین را در سطح و جو آن رها کردیم چه تأثیری بر سازوکار تولید و انتقال مواد، گاز و انرژی داخلی زمین خواهیم گذاشت؟ قطعاً سطح و جو زمین تغییرات بسیاری خواهد کرد و این تغییرات بر هسته زمین و تولید مواد مذاب، گازها و آزاد سازی انرژی و نحوه ی انتقال آنها از درون به بیرون زمین بی تأثیر نخواهد بود.  

 

2 – آبی که مسموم می شود

آب، عنصر اصلی پیدایش و تداوم بخش چرخه ی حیات است. ظاهراً تصور می شود که ملکولهای آب شکل و ساختار ثابت و یکسانی دارند. اما واقعیت غیر از این است. شکل و ظاهر مولکول های آب موجود در رودخانه، چشمه، اقیانوس، مرداب و... با یکدیگر متفاوت است.

تحقیقات انجام شده در ژاپن و تصاویری که از بلورهای آب موجود در مکانهای مختلف برداشته شده است، به خوبی این تفاوتها را نمایان می سازد. این تحقیقات نشان می دهد که ملکولهای آب حتی در مقابل اصوات مختلف شکلهای متفاوتی پیدا می کنند[2]. حتی کلمات بر شکل بلورهای آب اثر دارد. این موارد نشان می دهد طبیعت آن چیزی نیست که قبلاً تصور می شد و از یک ویژگی خاصی برخوردار است که واکنش آن در مقابل رویدادها در چاچوب قوانین فیزیکی شناخته شده قابل توجیه نیست.

آلاینده هایی که در جو رها می شود، حتی بر شکل بلور آب موجود در قطرات باران تأثیر می گذارد. با در نظر گرفتن آلاینده هایی نظیر پساب کارخانه های مختلف و مواد شیمیایی که هر روز وارد رودخانه ها می شود یا در سطح زمین رها می شود، بتدریخ ماهیت آب تغییر می کند و این تغییرات نیز به نوبه ی خود، موجودات زنده از جمله انسان را تحت تاثیر قرار خواهد داد. 

 

3 – هوایی که آلوده می شود

طی میلیونها سال متمادی شرایطی در زمین فراهم شد که امکان زیستن برای انواع موجودات زنده با تنوع بسیار زیاد را امکان پذیر کرد. تمام پدیده های موجود در طبیعت نیز به یاری حفظ این شرایط می پردارند و هر کجا که تعادل آن به هم بریزد، با قدرت و در عین حال با ظرافت خاصی دوباره تعادل برقرار می شود. طبیعت برای پاک نگهداشتن هوا سازوکارهای متعدد و جالبی دارد.[3] نور خورشید دامنه وسیعی از طیف الکترومغناطیس را از خود ساطع می کند. هر قسمت از این طیف خاصیتی دارد و کار ویژه ای انجام می دهد. نخست امواج مادون قرمز انرژی گرمایی را فراهم می کند. بخش دیگری از این طیف امواج نورانی است که امکان دیدن اشیاء را فراهم می کند. پس از آن امواج ماوراء بنفش قرار دارد. این امواج برای حیات موجود بر روی کره خاکی تهدید آمیز است، اما لایه ای از اکسیژن رقیق در سطوح بالای جو، بخش عمده ای از این امواج با طول موجهای بسیار خطرناک را جذب و به ازون و امواج مادون قرمز تبدیل می کند که برای موجود زنده ضرری ندارد.

به این ترتیب این لایه که به لایه ازون معروف است، مانند یک صافی طبیعی عمل کرده و تنها به بخش اندکی از امواج ماوراء بنفش اجازه رسیدن به سطح زمین می دهد. این بخش اندک عمدتاً وظیفه نگهداشتن تعادل میکروارگانیسمی موجود در سطح زمین و هوای اطراف آن را بر عهده دارد.

پس از امواج ماورا بنفش ، امواج یونیزه کننده ، یعنی اشعه ایکس و اشعه کیهانی است که بسیار پرقدرت بوده و کار اصلی آن یونیزه کردن اتم گازهای موجود در لایه های فوقانی جو است. این لایه های یونیزه شده چندین وظیفه بر عهده دارند. اول از نفوذ بیشتر امواج یونیزه کننده، جلوگیری می کنند. دوم با باردار کردن ذرات معلق موجود در جو تحتانی و نزدیک به زمین، باعث تجمع این ذرات و گرد آمدن آنها پیرامون یکدیگر و ساخت ذرات درشت تر و در نهایت ته نشین شدن آنها می شود. به این ترتیب ذرات معلق نیز از هوا گرفته می شود. البته لایه های یونیزه شده خواص دیگری هم دارند که توضیح آنها در این بحث نمی گنجد.

در نهایت مقدار کمی ازون نیز در جو تحتانی و نزدیک به سطح زمین بر اثر تابش اندک پرتو ماورا بنفش خورشید و نیز بر اثر رعد و برق به وجود می آید که باعث طراوت و تازگی هوا و ازبین رفتن بسیاری از آلاینده های شیمیایی و کمک به از بین بردن میکروارگانیسم های مضر می شود. بوی هوای پاک کوهستان و همچنین هوای پاکی که پس از هر رعد و برق استنشاق می شود مربوط به همین مقدار اندک ازون در سطح زمین است.

هوای سالم هوایی است که میزان ذرات معلق آن از یک حد خاصی تجاوز نکرده و یک سری ترکیبات شیمیایی آن مانند دی اکسید کربن در یک محدوده خاص باقی مانده و یک سری آلاینده های شیمیایی مانند مونوکسید کربن و اکسیدهای نیتروژن و گوگرد ترجیحاً در آن ظاهر نشده و یا در حداقل مقدار مجاز قرار گیرد. همچنین وجود برخی از میکروارگانیسم ها در هوا خطرناک بوده و افزایش برخی دیگر از یک حد معین خطرناک است.

منشا آلودگی هوا را می توان به سه دسته، طبیعت، حیوانات
و انسان  تقسیم کرد. برخی از پدیده های طبیعی مانند سیلابها ، آتشفشانها، تغییر و تحولات لایه های پوسته زمین گاه در مقیاس های بسیار بزرگی سبب آلودگی هوا می شود. بروز آتشفشانها سبب بیرون ریختن مواد معلق و گازهای شیمیایی در مقیاس های بسیار بالایی می شود.

حیوانات در مقیاسهای کوچک بیشتر در حد آلودگی های میکروبیولوژیکی در آلوده کردن هوا مؤثرند. اما انسان در مقیاس وسیع ، به ویژه پس از انقلاب صنعتی و با راه اندازی صنایع مختلف و استفاده از سوخت فسیلی، بشدت باعث آلودگی هوا شده و روز به روز بر دامن این آلودگی ها می افزاید، بطوریکه امروزه در مورد هوا بارها شاهد بحرانهایی در کشورهای مخنلف بوده ایم.

یکی دیگر از آلودگیهای خطرناک محیط زیست، آلودگی هسته ای ناشی از مواد رادیو اکتیو می باشد. این آلودگی ناشی از بکارگیری سلاحهای اتمی در جنگها و یا ناشی از انجام آزمایشات اتمی و هسته ای می باشد. تشعشعات خطرناک و خاکستر های اتمی ناشی از آزمایشات اتمی که تا شعاع صدها و یا هزاران کیلومتر به اطراف پراکنده می شود، باعث بسیاری از بیماری ها می گردد. هر چند هم اکنون برای منع آزمایشات اتمی از طرف مراجع صلاحیتدار جهان تلاشهای گسترده ای انجام شده، اما عملا با نقض این قوانین توسط برخی از کشورها، محیط زیست بیش از پیش آلوده می شود.

یکی از مسائل این است که با زباله های اتمی چه باید کرد؟ اشعه ای که از این مواد ساطع می شود، فقط در زمان حاضر خطرناک نیست، بلکه ممکن است در تجدید نسل نوع بشر آثار ویرانگری داشته باشد. یکی از روش های علمی دفع زباله های اتمی، قرار دادن زباله در بسته هایی از سرب و بتن و فرستادن آنها به قعر اقیانوسها است که خود آثار منفی بی شماری را به دنبال دارد.

 

4 – گیاه چگونه از خود دفاع می کند؟

یکی از مواردی که همواره موجب تعجب و کنجکاوی مردم به ویژه چوپانان می شود، این است که چرا گیاه خوارانی نظیر گوسفند هنگام تغزیه، جوانه های درخت و برگهای تازه را ترجیح می دهد و پس از این که تعدادی از برگهای یک درخت را بلعید، به سراغ درخت دیگری می رود و گاهی حتی برخی از درختان را نادیده می گیرد.

تحقیقات انجام شده در سال های اخیر نشان داد هنگامی که برگهای درختی توسط حیوان بلعیده می شود، درخت نوعی مواد تولید می کند که موجب بد مزه شدن برگ آن می شود. این مواد بد مزه باعث می شود که حیوان درخت را رها کرده و به سراغ درخت دیگری برود. این روشی است که گیاه برای حفظ و بقای خود بکار می برد. علاوه بر آن تحقیقات انجام شده روی گلها نشان می دهد که گل نیز در مقابل آوای خوش، جلوه ی بهتری دارد. رشد و شکوفایی گل هنگامی که آوای خوش و موزون در محیط پخش می شود، متفاوت از زمانی است که اصوات ناهنجار و ناموزون پخش می شود.

 

5 -  گربه ای که عصیان کرد

شخصی به خانه ای جدید نقل مکان کرد. در زیر زمین خانه یک آب گرم کن قرار داشت و آنجا را به محیط گرمی تبدیل کرده بود. قبل از سکونت در خانه جدید، یک سری تعمیرات جزئی از جمله چفت و بست درب ها و تعویض شیشه های شکسته انجام داد. هوا رو به سردی گذاشت و صاحب خانه بعضی از دریچه ها و پنجره هایی را که برای تهویه هوا در تابستان باز بود، محکم بست. وی چنین تعریف کرد:" در یک غروب پائیزی که سوز سرما آزار دهنده بود، وارد خانه شدم. گرمای ملایم محیط خانه لذت بخش بود. خانم و بچه ها سر حال و مشغول انجام امور عادی بودند. صدای بلند گربه ای کمی غیر عادی به نظر می رسید. وارد اتاق خواب مشرف به حیاط شدم و روی تخت دراز کشیدم. داد و فریاد گربه هر لحظه بیشتر می شد. چشمهایم را بستم تا دقایقی بخوابم. اما صدای آزار دهنده گربه که حالت ناله نیز از آن احساس می شد، مانع خواب شد. گربه دائماً از روی دیوار و حیاط و بالکن در حرکت بود.

دقایقی بدین منوال گذشت. گربه آرام نبود و دیگر نمی توانستم صدای آزار دهنده اش را تحمل کنم. به بالکن رفتم و به گربه خیره شدم. گربه نیز به من خیره شد و همچنان سر و صدا می کرد. به طرف گربه که روی دیوار بود، هجوم بردم. گربه کنار کشید و به بام خانه ی همسایه فرار کرد. آسوده شدم و به اتاق برگشتم. گربه هم برگشت و در مقابل شیشه اتاق ایستاد و خیره به من نگاه کرد و بطور غیر عادی داد و فریاد می کرد. دیگر خسته شده بودم و نسبت به سر و صدای گربه بی تفاوت شدم و چشمهایم را بستم.

 بین خواب و بیداری بودم که با صدای برخورد چیزی با شیشه اتاقم، همراه با صدای خشم آلود گربه از جا پریدم. نگاهم را بطرف گربه چرخاندم، همزمان گربه خود را به شیشه زد و چنان رفتار می کرد که گویی می خواهد از شیشه بگذرد و وارد اتاق شود. احساس خشم همراه با ترس تمام وجود را فراگرفت. در یک لحظه خشم بر ترس غلبه کرد و با خود گفتم"کاش تفنگی داشتم." اما تفنگ نداشتم، ولی در زیر زمین تعدادی میله آهنی و چوبی داشتم. از اتاق بطرف بالکن که گربه در آنجا موضع گرفته بود، رفتم. اینبار گربه فرار نکرد، خیره به من نگاه می کرد. حس کردم می خواهد حمله کند. اگر بطرف صورتم حمله می کرد، چه می توانستم بکنم؟ در اینجا بود که به مخترع تفنگ که نمی دانم چه کسی بوده است، درود فرستادم. همانطور که نگاهم روی گربه بود، با احتیاط بطرف حیاط رفتم تا از زیر زمین یک میله آهنی بردارم و به گربه حمله کنم. گربه فاصله اش را از من کم و کمتر می کرد و نگاه خشم آلود و صدای نعره اش مرا می ترساند. درب زیر زمین را باز کردم که وارد شوم، اما گربه زودتر از من وارد شد.

احساس کردم که از من نمی ترسد و این بیشتر آزارم می داد. گربه بطرف آب گرم کن و من بسویی رفتم که میله آهنی را بردارم. صدای گربه قطع شد. میله آهنی را برداشتم و دنبال گربه می گشتم. نه صدایی از گربه شنیده می شد و نه دیده می شد.

بهر طرف که نگاه می کردم، گربه را نمی دیدم. کارتن کنار آب گرم کن را کنار زدم، نگاهم با نگاه گربه تلاقی کرد. میله آهنی را بالا بردم که به سرش بکوبم. نگاه ملتمسانه ای داشت، اما فرار نگرد. ناگهان صدای ضعیفی به گوشم رسید، صدایی که تمام وجودم را به لرزه در آورد. لرزش بدنم از روی ترس نبود، از احساس بدی بود که نسبت به نادانی و رفتار نامناسب خود با گربه پیدا کرده بودم. بهت زده شده بودم. خشکم زده بود و دستم که میله را نگاه داشته بود، بی حرکت مانده بود. منظره ی عجیبی در مقابل چشمانم بود. دو بچه گربه، پستان مادر را می مکیدند و گربه آرام بود و به من نگاه می کرد. بیش از ده ها کتاب مفاهیم عمیق در این منظره وجود داشت.

دستم را پائین آوردم و میله را رها کردم. از برخورد میله با زمین صدایی بلند شد، صدایی که برای گربه و بچه گربه ها معنایی متفاوت داشت و عکس العمل متفاوتی نیز نشان دادند. بچه گربه ها پستان مادر را رها کرده و نگاه خود را بطرف میله انداختند و پا به فرار گذاشتند. اما گربه راحت تر دراز کشید و با صدای مئویی که در آورد، بچه هایش را از فرار بر حذر داشت. بچه گربه ها بطرف مادر بر گشتند. لحظاتی نمی دانستم چه باید بکنم. اما احساس زیبایی داشتم. با خود می اندیشدم که کاش شاعری توانا بودم و زیباترین شعر را می سرودم. کاش آهنگ سازی ماهر بودم و بهترین سمفونی را می ساختم. کاش نقاش بزرگی بوم و ارزشمندترین تصویر را می کشیدم.

اما همه ی این افکار بیهوده بود، چون شاعر، آهنگ ساز و نقاش نبودم. در یک آن فکری به ذهنم خطور کرد که از هر شعر، آهنگ و نقشی زیباتر و ارزنده تر بود. با خود اندیشیدم که :" کاش به انسان بودن خود باور و اعتماد داشتم و قبل از آنکه بخواهم اقدامی بر علیه گربه انجام دهم، می اندیشیدم که دلیل این رفتار گربه چیست و من چه باید بکنم که انسان بودن خود را زیر سئوال نبرم".

 

6 – کودکی که یتیم شد

دوست خوبی داشتم که مدتی از وی بی خبر بودم. سرزده به دفتر کارم آمد. روی مبل لم داد و آب خوردن خواست. چهره ای خسته داشت. آب را نوشید و لیوان آن را که روی میز گذاشت و گفت:"خسته ام". به چشمانش نگاه کردم و لبخند معنی داری زدم. گفت:" تعجب نکن، در این دو ساله که از مرگ فرشاد می گذرد، خیلی چیزها یاد گرفته ام و احساس نگرانی و خستگی می کنم". فرشاد شوهر خواهرش بود که در یک تصادف رانندگی کشته شد و هنگام مرگ سی و هشت سال داشت. از آن زمان قسمتی از بار عاطفی خواهر و دو فرزند وی به دوش دوستم افتاده بود.

گفتم:" خیلی کم از تو در باره ی خستگی ات شنیده ام، چطور شده که می نالی؟" گفت: "خانواده ی خواهرم مشکل مالی ندارد، از زمانی که فرشاد فوت کرده، همه ی اعضای فامیل در رفتار و گفتار با آنها مراقبند که مبادا فرزندان خواهرم احساس یتمی و کمبود کنند". گفتم:" می دانم، از تو و فامیلت هم غیر از این انتظار نمی رفت، حالا چه شده که می نالی؟"

خود را روی مبل جمع و جور کرد و گفت:" وقتی فرشاد فوت کرد، رفتم کتابی در مورد خاطرات افرادی که یتیم بزرگ شده اند، بخرم. هرچه گشتم چیزی نیافتم. با چند مشاور خانواده صحبت کردم و راهنمایی گرفتم و از دوستانی که می دانستم یتیم بزرگ شده اند، خواستم خاطرات خود را بگویند تا بدانم از چه چیزی رنج برده اند. تقریباً دانش خوبی در زمینه رفتار با کودکان یتیم فراگرفتم و با همه ی اعضای فامیل به اشتراک گذاشتم. همه سعی می کردند از این دانش گرانبها بهره ببرند و کاری نکنند که فرزندان خواهرم احساس کمبود کنند:" گفتم:" تقریباً اینها را هم می دانم، حالا بگو مشکل کجاست؟"

گفت:" دیروز فهمیدم که تمام کوشش و دانش و رعایت ما در برخورد با کودکان یتیم کافی نیست". نگرانی خود را نتوانستم مخفی کنم، گفتم:" اصل موضوع را بگو". گفت:" دیشب سر راه به خانه خواهرم رفتم. احساس کردم گریسته است. علت را جویا شدم. نخست امتناع می کرد و سرانجام با اسرار من تعریف کرد که امروز با اتومبیل خودش بچه ها را به پارک برده بود. ساندویچ و بستنی و هر چه که می خواستند، برای آنها خریده بود. به بچه ها خیلی خوش گذشته بود. در پارک بچه ها با کودکان هم سن و سال خود بازی می کردند و صدای شادی و قهقه آنها مرا به وجد آورده بود. بچه ها سرگرم بازی و شیطنت بچه گانه خود بودند که ناگهان دختر بچه ای 5 یا 6 ساله پیش آمد و خطاب به یکی از بچه ها گفت:"محسن بابا صدات میکنه" بچه ای که محسن خطاب شده بود، خدا حاظی کرد و رفت. طوری که خواهرم تعریف می کرد جمله"بابا صدات می کنه" بچه هایم را به فکر برد و از آن لحظه به بعد حوصله بازی کردن نداشتند و غمگین بودند و من احساس کمبود را بخوبی در وجودشان حس کردم و بر این کمبود اشک ریختم".

سخن که به اینجا رسید گفتم:"در زندگی همه چیز برای همه مهیا نیست و هرکسی کمبودی دارد. شرایطی که توصیف کردی، پارک، ساندویچ و اینکه با اتومبیل شخصی هم به پارک رفته بودند، برای هر کودکی حالت آرمانی دارد و تنها اینکه با شنیدن کلمه بابا بچه ها غمگین شده اند چیز زیاد ناراحت کننده ای نیست، کودکان یتیمی را در نظر بگیر که مشکلات مالی خانواده و ..." حرف مرا قطع کرد و این شعر سعدی را خواند:

 
من از بینوایی نی ام روی زرد 
غم بینوایان رخم زرد کرد


 

اینکه کودکی یتیم می شود، چیز تازه ای نیست، اما مهم این است یتیمانی که علاه بر کمبودهای ناشی از فقدان پدر، مادر یا هر دو رنج می برند، مشکلات مالی و تحقیر و هزاران مشکل دیگر چه می شود؟" قطرات اشک درون چشمانش حلقه زد و ادامه داد:"جنگها، کشت و کشتارها و هزاران رفتار خشونت بار انسان بر علیه خودش و مهمتر از همه کشتار حیرت انگیز غیر نظامیان که از قرن بیستم به این طرف سیر نجومی دارد، چگونه قابل توجیه است؟ فامیل ما بیش از سی نفر است و با صفا و صمیمیت با هم زندگی می کنیم. از نظر مالی هم امکانات خوبی داریم و تا به حال حتی یک مورد اختلاف مالی و برخورد شدید با یکدیگر نداشته ایم، با وجود این نمی توانیم کمبود یتیمی دو کودک را بطور کامل پوشش دهیم. وای به آنانکه...."

 

بخش دو - نظم جهانی یا برنامه ی پنهان جهانی

کشفیات علمی و پیشرفت فناوری قرن بیستم، به ویژه در الکترونیک و انتقال اطلاعات، افق های جدیدی را در مقابل انسان گشوده است که در آغاز قرن بیستم، حتی برای اندیشمندان نیز قابل تصور نبود. از این رو انسان امروزی بهیچ وجه با گذشته قابل قیاس نیست. ذهنیت متحول شده ی انسان موجب ایجاد یک سری تغییرات اصولی و کلی در زمینه های مختلف اجتماعی، اقتصادی و سیاسی شده است که رابطه ی بین حکومتها و مردم را نیز شدیداً تحت تأثیر قرار داده است. بتدریج اراده های جمعی جایگزین اراده های فردی شده و خواست افراد قدرتمند و حاکمان نیز جای خود را به خط مشی ها و برنامه های اقتصادی و سیاسی احزاب و گروه ها داده است. موفقیت و شکست دولتها نیز تابع کارایی یا ضعف برنامه ها و نحوه ی اجرای آنها است. بنابراین امروزه خط مشی ها و برنامه ها، مسیر حرکت جامعه و سرنوشت مردم را رقم می زنند و دولتها نیز با نقاب برنامه ها ظاهر می شوند.

مهمترین مسئله ای که در برنامه دولتهای امروزی قابل مشاهده است، این است که برنامه ی ارائه شده از طرف هر دولتی، گذشته از توجه به امکانات داخلی، تحت تاثیر برنامه های سایر دولتها تدوین و اجرا می شود. سمت گیری برنامه ی یک دولت به بخشی خاص مثلاً کشاورزی یا نظامی موجب می شود سایر دولتها متناسب با آن برنامه ریزی کنند. افزایش یا کاهش بودجه نظامی یک کشور، دیدگاه بودجه نویسی دولتهای همسایه را – به ویژه اگر رابطه ی خصمانه داشته باشند – تغییر می دهد. بنابراین قاعده ی کلی برنامه ریزی دولتها تحت تأثیر یک سری قوانین نانوشته ی جهانی است که مشخص کننده محدودیت های تحمیلی به دولتها است و همین محدودیت ها مسیر حرکت جامعه را تعیین و سرنوشت شهروندان را رقم می زند.

دولتها مانند نوازندگانی هستند که از پیش مشق آهنگی که باید بنوازند، نوشته شده است. مهارت دولتها در نحوه ی نواختن و سازی که انتخاب می کنند بی تأثیر نیست، اما در انتخاب و تغییر مشق آهنگ، اختیار چندانی ندارند.  

تمام نلاشهای اندایشمندان، مصلحین بزرگ و مکاتب مختلف سیاسی، اجتماعی و اخلاقی و حتی ادیان و اعتقادات مذهبی در این جهت بوده که قواعد کلی حاکم بر جامعه انسانی را تغییر دهند. به عبارت دیگر تا مشق آهنگ جهانی تغییر نکند، آهنگ جدیدی نخواهیم شنید. از طرف دیگر مجموعه ی تمام برنامه های دولتها نیز به نوبه ی خود، تابع و تحت تاثیر یک سری قوانین حاکم بر نظام هستی و کنش بین اجزای آن است. امروزه تإثیر متقابل رویدادها در برنامه ریزی دولت ها از چنان اهمیتی برخوردار است که وقوع یک رویداد(مثلاً بروز یکنوع بیماری یا خشک سالی) در یک کشور آفریقایی، برنامه های دولتهای اروپائی و آسیایی را تحت تاثیر قرار می دهد.  این تأثیرات به قدری مهم و اساسی است که می توان ادعا کرد، یک برنامه کلی و نانوشته و پنهان و در عین حال پویا در سطح جهان وجود دارد و همه ی دولتها – خواه و ناخواه – برنامه ی خود را متناسب با این برنامه ی جهانی تدوین و اجرا می کنند. لذا موفقیت یا شکست برنامه ی هر دولتی تابع میزان هماهنگی آن با برنامه ی پنهان جهانی است.

 


کلمات کلیدی: فلسفه و متافیزیک


نوشته شده توسط مهدی 86/12/16:: 11:33 صبح     |     () نظر
     نبوغ کم نظیر محمد بن زکریای رازی (قرن نهم- دهم میلادی) در پزشکی، شیمی و علوم طبیعی آشکار و مسلم می باشد و دارای شهرت جهانی بوده است؛ اما به اندیشه ها و اهمیت فلسفی او به دلایلی کمتر پرداخته شده است و این به دلیل آن است که او از فلسفه رسمی عصر خود که فلسفه ارسطویی- نو افلاطونی بود و در بین اهل فلسفهدرآن دوران بیشتر مطلوب و مقبول بوده و در طول تاریخ فلسفه اسلامی هم این مقبولیت را حفظ کرده و شرح و بسط یافته، پیروی نکرده و انفراد جسته و عقاید مخصوص به خود در پیش گرفته است و در نتیجه مورد رد و بدگویی بسیار اهل فلسفه و فیلسوفان هم عصر و پس از خود قرار گرفته است و در آثار فلاسفه اسلامی کمتر ذکری از آراء رازی می بینیم و فلسفه او به چیزی گرفته نشده است؛ و نیز به دلیل عقایدی که درباره ادیان ابراز کرده، که مورد پسند متکلمین و اهل مذهب از فرقه های مختلف نبوده، مورد تکفیر قرار گرفته است؛ بطوریکه بسیاری از تألیفات مهمش که می توانست عقاید و اهمیت فلسفی او را بیشتر و بهتر نشان دهد، از بین رفته و اکنون در دست نیست.

رازی را می توان پیشوا و برجسته ترین چهره خردگرایی و تجربه گرایی در فرهنگ ایرانی و جهان اسلام و به جرأت جهان در قرون وسطا و در دوران قبل از عصر رنسانس و فلسفه جدید غرب دانست و احتمالا تنها فیلسوفی در جهان اسلام است که مقلد گذشتگان نبوده و از دیگران دارای اصالت نظر و استقلال فکری بیشتری است؛ اما به دلیل همین دگراندیشی حتی در دوران اخیر نیز مورد اعتنا قرار نگرفته و افکار و آراء فلسفی او تقریبا ناشناخته مانده است. ابوریحان بیرونی، دانشمند بزرگ، تنها کسی است که هم به اهمیت فلسفی و هم به ارزش علمی رازی پی برده است. 
رازی در فلسفه متمایل به فیلسوفان یونانی قبل از ارسطو، یعنی سقراط و افلاطون و فیلسوفان پیش از سقراط بویژه فیثاغورس و دموکریتوس می باشد و نیز تأثیراتی از افکار هندی و مانوی در فلسفه وی به چشم می خورد. همچنیندر طب و فلسفه به جالینوس نظر دارد و او را بزرگ می دارد و استفاده فراوان از وی کرده است.
رازی به مقام علمی ارسطو واقف است؛ اما افلاطون را ترجیح می دهد و خود را پیرو افلاطون می داند و نیز احترامی فراوان برای سقراط قائل است. اما با این حال او به منزلت خود پی برده و در عین استفاده از استادان یونانی طب و فلسفه، هرگز تسلیم مشاهیر نمی شود و خود را کم نمی شمرد. رازی در استفاده از اندیشه های پیشینیان تنها به نقل قول اکتفا نمی کند؛ بلکه اطلاعاتی را که از پیشینیان به دست آورده، خلاصه می کند و مورد مشاهدات و تجربیات خود قرار داده و به دید انتقادی به آنها می نگرد و سپس نظر و قضاوت خود را بیان می دارد و خود را محق می انگارد که استنتاجات آنها را تغییر دهد و تکمیل کند و برخی را به نظر خود قابل قبول و برخی دیگر را مردود قلمداد کند و بخوبی محسوس است که رازی استقلال فکری خود را حفظ کرده است. رازی برخلاف همه کسانی که در تمدن اسلامی عنوان فیلسوف دارند و دارای روشی قیاسی و نظری بودند ، روشی استقرایی و تجربی و متوجه امور و مسائل محقق محسوس داشت. او به اهمیت تجربه و مشاهده در علوم پی برد؛ اما پرداختن به سایر فعالیتها و موفقیتهایش در علوم از بحث این مقاله خارج است. 
مابعدالطبیعه
از آراء رازی در زمینه الهیات و طبیعیات اطلاع دقیقی در دست نیست؛ چون کتابهای او در این زمینه ها از بین رفته است و تنها آشنایی با مبادی افکار او به دست آمده که محدود به منقولاتی است که در نوشته های مخالفان او آمده است. رازی کتابی داشته به نام « علم الهی » که در آن مطالب فلسفی و جهانشناسی را مورد بحث قرار داده و عقاید خاص خود را در آن بیان کرده است. از این کتاب بزرگ اثری بر جای نمانده؛ اما فقرات مختلفی از آن در کتابهای مختلف به وسیله دانشمندان دیگر و غالبا به منظور رد و نقض و بدگویی، نقل یا به آن اشاره شده است که ممکن است نشان دهنده هویت واقعی این کتاب نباشد.
رازی در مابعدالطبیعه معتقد به پنج اصل قدیم و ابدی است: 
خالق (عقل، خدا) - نفس کلی - ماده نخستین (هیولی) - مکان مطلق (خلاء) - زمان مطلق (دهر، مدت) 
از این پنج اصل قدیم، خالق و نفس کلی، دارای حیات و فاعل می باشند و ماده، فاقد حیات و منفعل است و دو قدیم دیگر یعنی، خلاء و دهر، نه دارای حیات، نه فاعل و نه منفعل هستند.

« خالق، عقل تام و محض است و سهو و غفلت بر او راه نمی یابد و حیات از او چون فیض نور از قرص خورشید فیضان می کند. از نفس کلی نیز حیات مانند نور پراکنده می شود؛ لیکن او مترجح بین جهل و عقل است؛ بدین معنی که چون به خالق که عقل محض است توجه یابد، از نور عقل برخوردار می شود و چون به هیولی که جهل محض است نظر افکند ، غفلت و جهل بر او مستولی می گردد » .
رازی عقیده ذره گرایی دموکریتوس را پذیرفته است و معتقد است که ماده نخستین از ذرات و اجزای ریز غیر قابل تقسیم و غیر مرکب تشکیل شده است.
مکان مطلق و زمان مطلق غیر از مکان نسبی و زمان نسبی هستند؛ زیرا هریک وجودی جداگانه، عینی و مستقل از اشیا دارند. مکان و زمان نسبی، در ارتباط و نسبت با اشیای مادی درنظرگرفته و سنجیده می شوند؛ اما مکان و زمان مطلق وابسته به اشیا نیستند و قائم به ذاتند. زمان نسبی متناهی و محصور است و عبارتست از مقدار حرکت میان مبادی و نهایات؛ همانطور که ارسطو گفته است؛ اما زمان مطلق ابتدا و انتها ندارد؛ جوهریست گذرنده و رونده؛ موجودات چه باشند و چه نباشند، سیلان و گذشت زمان همچنان جاودانه ادامه دارد؛ پیش از خلقت عالم وجود داشته و بعد از فساد عالم هم خواهد بود. نیوتن نیز درباره مکان و زمان چنین عقیده ای دارد. 
ابوریحان بیرونی نوشته است: « محمد بن زکریای رازی قدمت پنج چیز را از اوائل یونانیان حکایت کرده است و آن پنج عبارتست از باری سبحانه و سپس بترتیب نفس کلی و هیولی اولی و مکان مطلق و زمان مطلق و مذهبی را که او بدان متأصل است، براین پایه نهاده است. او میان زمان و مدت فرق گذاشته باینکه عدد و لواحق آن که تناهی باشد، بر زمان واقع می شود و بر مدت واقع نمی شود؛ همچنانکه فلاسفه زمان را مدتی می دانند که اول و آخر دارد؛ ولی دهر مدتی است که اول و آخر ندارد و گفته است که وجود این پنج چیز اضطراری است؛ زیرا آنچه که محسوس است، هیولی است که با صورت ترکیب یافته و چون آن متمکن است، مکان لازم دارد و چون معروض حالات مختلف است، زمان می خواهد؛ زیرا برخی از این حالات متقدم بر برخی دیگر است و بوسیله زمان قدم و حدث و اقدم و احدث دانسته می شود و برخی از موجودات زنده هستند؛ پس نفس برای آنها لازم است و در میان آنها خردمندان و صنایعی در غایت استواری وجود دارند؛ پس آفریننده ای حکیم و عالم و متقن و مصلح لازم است » (تحقیق ماللهند). 
رازی عالم را قدیم نمی دانست؛ بلکه برآن بود که تنها ماده قدیم است؛ چون معتقد بود که در عالم چیزی پدید نمی آید، مگر از چیزی دیگر و ممکن نیست که خالق چیزی را از هیچ و عدم به وجود آورد؛ پس لازم است که ماده همراه او قدیم باشد تا اجسام از آن پدید آیند و چون ماده قدیم و همیشه نیازمند مکان است، از این رو مکان نیز مانند متمکن خود قدیم خواهد بود و از سوی دیگر، چون بدون زمان متصور نیست، پس زمان نیز قدیم است.
ماده و طبیعت در نظر رازی معتبر است؛ اما نه اینکه مبدأ حرکت باشد؛ خدا علت تحولات ماده است؛ و چون هرگاه علت موجود شود، معلول آن نیز بناچار باید موجود باشد، پس خدا که علت موجودات بوده، لازم است که فعل او به اجبار صورت گیرد. رازی خدا را اصلی منظم می شمرده است و او را در تنظیم موجودات و ایجاد موجودات جدید از کهنه و انجام کارهای جهان مجبور می دانسته است؛ همانطور که خورشید علت نور و روشناییست؛ اما در ایجاد آن مجبور می باشد.
چون خالق قدیم است و برای اینکه به خواست آفریدن بیاید ، باید قدیم دیگری با وی بوده باشد که او را بدین فعل بیاورد؛ و آن قدیم دیگر نفس کلی است.
مرزوقی نوشته است: « آنانکه پنداشته اند که ازلی بیش از یک است، چهار فرقه اند: اول آنانکه معتقدند که ازلی فاعل و ماده است فقط و مقصود از ماده هیولی است. دوم آنانکه معتقدند که ازلی سه است؛ فاعل و ماده و خلاء . سوم آنانکه می گویند چهار است؛ فاعل و ماده و خلاء و مدت. چهارم فرقه ای که پیشوای آنان محمد بن زکریای متطبب است؛ زیرا او نفس ناطقه را نیز بدانها افزوده و با هذیان او عدد ازلی به پنج می رسد » ( الازمنه و الامکنه). 
از ترکیب نفس کلی و هیولی (ماده نخستین ) به صورتهای گوناگون، انواع موجودات زنده زمینی و آسمانی به وجود آمده اند.

اجسام از ترکیب ذرات تقسیم ناپذیر هیولی و جوهر خلاء به وجود آمده اند و هرچه خلاء در بین ذرات هیولی کمتر باشد، سنگینتر و هرچه خلاء بیشتر باشد ، سبکتر و گشاده تر است. اختلاف کیفیات اجسام از قبیل سنگینی و سبکی، تاریکی و روشنی و جز آن به دلیل کمتری یا بیشتری خلاء (مکان مطلق) در ترکیب با هیولی (ماده نخستین) است. هیولی که پیش از ترکیب با خلاء بسیط بوده، بعد از نابودی جهان، به همان حال نخستین باز می گردد.
رازی در چگونگی آفرینش اسطوره ای را بیان می کند. نفس کلی می خواسته در آرزوی رسیدن به لذات جسمانی با ماده درآمیزد و نمی دانسته که با این کار از غایت خود دور شده و به اسارت ماده و این جهان در می آید. پس بنا به خواست خالق ، نفس کلی به هیولی تعلق جست و به صورتهای گوناگون با آن ترکیب شد و از این ترکیب انواع عناصر و اجسام و موجودات زنده زمینی و آسمانی به وجود آمدند و چون نفس عالم خویش را فراموش کرد و به رنج و افسردگی افتاد ، خداوند عقل را فرستاد تا در وجود آدمی ، نفس را آگاه کند که این عالم جای وی نیست و آنچه او در هیولی می بیند و می خواهد ناممکن است و تا در عالم مادیست رهایی از رنج ممکن نیست؛ تا اینکه نفس عالم خود را یاد آورد و عشق و محبت خود به هیولی را رها سازد و مشتاق به عالم خود شود و بعد از جدایی از جسم به سوی آن جهان عروج خواهد کرد و برای همیشه در آن باقی خواهد ماند.رازی از معتقدان به تناسخ ارواح نیز می باشد. 
به نظر رازی جهان جایگاه شر و رنج است. ابن میمون نوشته است: « رازی را کتابی مشهور است که خود آن را الهیات نامیده و هذیانات و جهالات عظیم خود را در آن گنجانیده است؛ از میان آنها است آنچه که او پنداشته است که شر در عالم وجود بیشتر از خیر است؛ اگر تو راحتی آدمی و لذت او را در مدت راحتیش با رنجها و دردهای دشوار و بیماریها و زمین گیر شدنها و بدبختیها و اندوهها  و نکبتها مقایسه کنی ، می بینی که وجود انسان نقمت و شری بزرگ است که گریبانگیر او شده است »(دلالة الحائرین ). 
اما به نظر رازی تنها راه نجات ، عقل و فلسفه است و روانها از تیرگی این عالم پاک نمی گردند و نفسها از این رنج خلاصی نیافته و از این عالم بیرون نمی روند ، مگر از طریق فلسفه و « ... هرکه فلسفه بیاموزد و عالم خویش را بشناسد و کم آزار باشد و دانش آموزد ، از این شدت برهد »(ناصر خسرو ، زادالمسافرین ) و « ... هرکه درفلسفه نظر افکند و حتی اندازه کمی از آن را دریابد ، روان او از این تیرگی پاک می شود و از این بند خلاص می گردد » (ابوحاتم رازی ، اعلام النبوة ).

« فلسفه صرفا دانشی نظری نیست؛ بلکه راه حیات است و مفتاح دانش و عمل » . 
اما نفسها چندان در این عالم باقی مانند تا هر نفسی تهذیب یابد و قصد عالم خویش کند؛ تا همه نفس بطور کامل از این عالم بیرون رود و چون تمامی نفس کلی از ماده جدا شود، نفس به عالم خود باز می گردد و راحتی خود را باز می یابد؛ پس عالم فرو می ریزد و هیولی از بند صورت گشاده شده و به حال نخستین باز می گردد. 
« رازی خود آگاه بود که نظر او [قدمای پنجگانه] از نظر ارسطو بدور است و از این رو آگاهانه به کرات متذکرمی شد که « در این باره من چنین می گویم ... » ».
درباره اصل و منشأ عقیده قدمای پنجگانه عقاید متفاوت است. برخی نسبت این عقیده را به فیلسوفان قدیم یونان و بعضی به حرانیان داده اند و برخی دیگر نیز گفته اند که رازی آن را از عقاید ایرانیان قدیم گرفته است.
ابوحاتم رازی ، متکلم و داعی بزرگ اسماعیلی که معاصر و مخالف رازی بوده و مباحثاتی با او داشته، آورده است:
« در مجلسی دیگر او را به مباحثه خواندم و به او گفتم مرا از عقیده خود درباره قول به قدم اشیاء خمسه یعنی باری و نفس و هیولی و مکان و زمان آگاه کن تا بدانم آیا فیلسوفان با تو در این مسأله موافقت داشته اند یا مخالفت؟
او گفت: فیلسوفان قدیم را در این باره عقاید مختلف است؛ ولی من این مطلب را با کثرت بحث و نظر در اصول آنان دریافتم و حقیقتی را که ردی بر آن متصور نیست استخراج نمودم »( اعلام النبوة ). 
اخلاق
در فلسفه اخلاق رازی مسأله لذت و رنج اهمیت زیادی دارد و بر آن استوار است. رازی در بعضی از کتابهای خود درباره ماهیت لذت بحث کرده است و نیز کتابی خاص در این مورد داشته که خود آن را « مقالة فی مائیة اللذة » نامیده است که اکنون در دست نیست؛ اما ناصر خسرو به منظور رد عقیده رازی قسمت مهم آن را در کتاب زادالمسافرین نقل کرده است.
« قول محمد زکریا آنست که گوید لذت چیزی نیست مگر راحت از رنج و لذت نباشد مگر بر اثر رنج؛ و گوید که چون لذت پیوسته شود رنج گردد؛ و گوید حالی که آن نه لذتست و نه رنج است از طبیعتست و آن بحس یافته نیست »( زادالمسافرین).
به نظر رازی لذت امر وجودی نیست؛ یعنی راحتی از رنج است و رنج یعنی خروج از حالت طبیعی بوسیله امری اثرگذار و اگر امری ضد آن تأثیر گذارد و سبب خلاص از رنج و بازگشت به حالت طبیعی شود ، ایجاد لذت می کند و این حال ادامه پیدا می کند تا زمانی که تأثیر پیشین بطور کامل زایل شود و به حالت طبیعی برسد و لذت متوقف شود؛ اما اگر این امر اثرگذار که سبب لذت و رهایی از رنج شد ، همچنان به تأثیر خود ادامه دهد ، سبب درد و رنج می شود؛ چون سبب خروج از حالت طبیعی از جانب دیگر می شود. حالت طبیعی ، حالیست که در آن نه رنج است و نه لذت ، و لذت خالص نیست و در پی و به میزان رنجیست که در نتیجه خروج از حالت طبیعی عارض شده باشد.
« آنگاه گوید و چون بیرون شدن از طبیعت اندک اندک باشد و بازگشتن به طبیعت بیکدفعت باشد ، درد پیدا نیاید و لذت پیدا آید؛ و چون بیرون شدن از طبیعت بیکدفعت باشد ، باز آمدن بدو اندک اندک باشد ، درد پیدا آید و لذت پیدا نیاید . پس گوید مرآن بازآمدن را به طبیعت بیکدفعت لذت نام نهادند؛ هرچند که آن راحت بود ازرنج »(زادالمسافرین).

رازی مثالهایی در این موارد دارد که در اینجا مجال آوردن آنها نیست. رازی در مسأله لذت هم عقیده با افلاطون و فیلسوفان طبیعی است؛ اما مخالفان او تابع ارسطو می باشند؛ زیرا در نظر ارسطو لذت امر وجودی است. 
دو کتاب رازی یعنی « سیرت فلسفی » و « طب روحانی » که اکنون موجود می باشند ، بهترین نمودار اصول اخلاقی او هستند.کتاب سیرت فلسفی را رازی در دفاع از سیرت عملی و درجه علمی خود در برابر کسانی که او را شایسته عنوان فیلسوف ندانسته بودند ، نوشته است. رازی در این کتاب می گوید کمال مطلوب انسان با لذات جسمانی سازگار نیست؛ بلکه در طلب علم و به کارداشتن عدل است تا بدین وسیله از این عالم رهایی یافته ، به عالمی دیگر که مرگ و رنج در آن وجود ندارد ، راه پیدا کند. پس نباید به دنبال لذتی باشد که رسیدن به آن او را از فیض عالمی روحانی باز می دارد و نیز نباید در پی لذتی رود که رنج ناشی از آن در همین عالم ، در کمیت و کیفیت با لذتی که جویای آنست برابری کند یا از آن بیشتر باشد. از این نوع گذشته در طلب سایر لذات مانعی نیست. فرد باید از هر چیز به مقداری که از آن چاره نیست بهره برگیرد و باید از برخی لذایذ بیش از آنچه مورد نیاز جسم است چشم بپوشد.

از سوی دیگر ، هرگز نباید بناحق به موجود زنده ای رنجی برساند ، مگراینکه با این رنج ، رنجی شدیدتر از آن را از او دفع کند و چون حکم عقل و عدل آزار به غیر را روا نمی دارد ، در نتیجه رساندن آزار به خود نیز روا نیست؛ مانند اعمال مردم هند و روش مانویه و نیز رهبانیت و صومعه گیری عیسویان و اعتکاف مسلمین در مساجد.
« این امور همه ستمی است که جماعتی بر نفس خود روا می دارند و تحمل رنجی است که بوسیله آن رنجی بزرگتر زایل نمی شود ».
سپس رازی برای لذت طلبی دو حد تعیین می کند؛ حد اعلی و حد اسفل.
حد اعلی ، سرحد بین لذت زیاد و فرو شدن در شهوانیات و ترجیح نهادن آن بر امور دیگر و لذاتی است که رسیدن به آنها جز به ارتکاب ظلم میسر نمی شود و بیش از این حد مخالف حکم عقل و عدل است. از این نوع گذشته طلب سایر لذات رواست و این حد اعلای لذت طلبی است.
حد اسفل ، یعنی حدی که سرحد بین لذت قلیل و ریاضت و امساک محسوب می شود ، آن است که فرد آنقدر از لذتها بهره گیرد که رنجی نبیند و به ناخوشی نیافتد . اما پایینتر از حد اسفل از حکمت خارج است؛ مانند سیرت هندیان مرتاض ، مانویان خود آزار ، رهبانان منزوی و مسلمانان معتکف؛ چون براثر تحمیل رنج بر نفس، روشی مخالف حکم عقل و عدل در پیش گرفته اند.
« آنچه بین این دو حد اعلی و اسفل هست رواست و کسی که آن را به کار دارد ، از شمار فلاسفه خارج نیست؛ بلکه می توان سیره او را سیره ای فلسفی خواند؛ گرچه بهتر آن است که فیلسوف به حد اسفل مایلتر باشد تا به حد اعلی ».
در نهایت رازی تعریف معروف فلسفه را پیش می کشد که چون « فلسفه تشبه به خداوند عزوجل است به قدر طاقت انسانی » و چون آفریدگار بزرگ در نهایت علم و عدل و رحمت است ، پس نزدیکترین کسان به خالق ، داناترین و عادلترین و رحیم ترین ایشان است.
رازی در ابتدای کتاب طب روحانی عقل را می ستاید و همه سودها و بهره هایی که در این دنیا و عالم دیگر از آن می توان برخوردار شد را به عقل نسبت می دهد؛ از جمله اینکه با خرد بر چارپایان برتری و حکومت یافته ایم و نیز تمام علوم و فنونی که به ما فایده می رسانند در پرتو خرد حاصل شده اند و با خرد به شناخت عظمت جهان و زمین و آسمان و ستارگان و حتی آفریدگار بزرگ نائل شده ایم. هیچ چیز نیست که در سود رسانی و بهره بخشی برآن سرآید و بی آن وضع ما همانند وضع چارپایان و دیوانگان خواهد بود.
احتمالا افکار رازی در این مسأله مورد استقبال کسانی که معتقد بوده اند که خداشناسی به عقل و نظر نیست؛ بلکه به تعلیم رسول و امام است و آنچه را که بشر در زندگی و معیشت خود آموخته از منبع وحی و نبوت سرچشمه می گیرد و خرد را در آن راهی نیست ، قرار نگرفته است.

سپس رازی می گوید که چون خرد را چنین پایه ایست و مایه سروری انسان است ، نباید آن را به پستی کشاند و آن را که فرمانرواست ، فرمانبر گرداند. سپس مفهوم « هوی » را در مقابل عقل قرار می دهد و منشأ آن را نفس می داند و آن را آفت و مایه تیرگی خرد دانسته و بر لزوم مهار کردن هوای نفس و ریاضت دادن آن تأکید می کند تا بر خرد چیرگی نیابد و از آن فرمان برد تا نور عقل بر ما بتابد.
« هوی و طبع همواره ما را وا می دارند که لذات حال را بجوییم و بی آنکه درباره عاقبت کار اندیشه و تأمل کنیم ، از آنها پیروی نماییم » ؛ اما عقل برعکس غالبا ما را از انجام این کار نهی می کند و به اموری شریفتر می خواند.شهوتی را باید ترک کرد که آزار ناشی از خرسند ساختن شهوت برابر یا بیشتر از آزار ناشی از ترک و فرونشاندن آن شهوت باشد.
رازی پایه بحث خود را بر « عقل » و « هوی » قرار داده و فضائل و رذائل را نتیجه آن دو می داند . سپس یکایک رذائل نفس را که در نتیجه غلبه هوی بر عقل می داند ، به تفصیل یاد می کند و بر لزوم ترک برخی تأکید کرده و در مورد برخی دیگر ، حالت اعتدال و دوری از افراط و تفریط را سفارش می کند.در نهایت درباره سیرت فاضله می گوید: « سیرت فاضله آنست که آدمی با رفتار به آن از مردم در امان باشد و محبت آنان را به خود جلب نماید و این دو امر بوسیله به کار بردن عدل و عفت و رحمت و خیرخواهی حاصل می شود » و همچنین کوشش در تأمین سود و حفظ منافع همه ، مگر ظالمان و بدکاران.
رازی در فلسفه اخلاق خود متمایل به افلاطون است و کمتر اثر ارسطو در افکار او دیده می شود . 
*     *     *
 از جمله مسائلی که در افکار رازی بحث بر انگیز بوده ، این است که با وجودی که معتقد به خدا و ماوراءالطبیعه بوده است ، اما وحی و نبوت را انکار می کند و ضرورت آن را نمی پذیرد.
رازی دو کتاب داشته به نام « فی النبوات » (نقض الادیان) و « فی حیل المتنبین » (مخاریق الانبیا ) که در آنها به رد نبوت پرداخته است. اما او در کتاب « علم الهی » نیز بنا به نقل نویسندگان به مسأله نبوات پرداخته و آن را رد کرده است. از هیچ یک از این کتابها اکنون اثری موجود نیست؛ اما ابوحاتم رازی در کتاب خود « اعلام النبوة » که اکنون موجود است ، شرح مباحثات خود را با رازی درباره نبوت آورده و عقاید رازی را بیان کرده است .
گفته شد که از نظر رازی نجات نفوس از این عالم در دست عقل است و در نتیجه اهمیت فیلسوف که تفکر عقلی می کند از همین جا معلوم می شود و او بر همین مبنا منکر ادیان و نبوات می شود.
قبل از رازی ، « کندی » وحدت حقیقت عقل و وحی را مطرح ساخته بود و بعد از رازی ، « فارابی » که عقل را برتر از خیال می شمرد ، اهمیت فیلسوف را برتر از پیامبری دانست و « ابن سینا » پیامبری را عالیترین درجه دانایی و کمال انسانی شمرد؛ اما رازی وحی و پیامبری را بی معنی دانست و ضرورت آن را قبول نکرد.
رازی معتقد است که عدل خداوند چنین اقتضا می کند که همه انسانها را مساوی خلق کند و کسی را بر دیگران برتری و فضیلت ندهد و کسانی را به نبوت اختصاص نبخشد و اگر بگوییم که نیازی به راهنمایی انسانها بود ، خداوند نیازمند به میانجی و پیامبر نیست و حکمت او می بایست چنین اقتضا کند که همه مردم را از راه عقلهایشان به سود و زیان و مصالح و مفاسد آنی و آتیشان آگاه سازد و کسی را از میان ایشان بر دیگران برتری ندهد و مایه اختلاف و نزاع آنان نگردد و باعث آن نشود که هرگروه تنها از پیشوای خود پیروی و دیگران را تکذیب کند و با نظر بغض بدانان بنگرد و سبب ایجاد تفرقه و جنگها و ستیزه ها بین انسانها شود و گروههای بزرگی بر سر آن کشته شده و از بین بروند؛ چنانکه نبوت موجب چنین وضعی میان انسانها شده است.

زیان ادیان برای انسانها بیشتر از سود آنها بوده است. اگر انسانها را به حال خود می گذاشتند ، آنها می توانستند از راه تعقل و تفکر قوانین زندگی عاقلانه تری وضع کنند. اگر افراد بشر ، اختلافات خود را که از مسأله نبوت برخاسته ، کنار گذارند و در راه کسب علم و تقویت عقل خود بکوشند ، دارای زندگی عاقلانه تر و خداپسندانه تری خواهند بود.
رازی پیامبران را دین آورانی می داند که با خدا ارتباطی نداشته اند و آنچه را که دیگران معجزات پیامبران می خوانند ، معجزه ندانسته و رد می کند و غالب آنها را هم از افسانه های دینی می داند که بعد از آنان پدید آمده اند و معتقد است علت اعتماد مردم به ادیان و اطاعت از پیشوایان مذهبی تنها عادت است و ادیان و مذاهب علت اساسی جنگها و سبب رکود اندیشه های فلسفی و تحقیقات علمی هستند و کتابهایی که به نام کتابهای مقدس آسمانی معروفند ، کتابهایی بی ارزش هستند و آثار فیلسوفان و دانشمندان بزرگی همچون افلاطون و ارسطو و بقراط و اقلیدس خدمت مهمتر و مفیدتری به بشر کرده اند. از بعضی نوشته ها چنین برمی آید که رازی به جنبه و منشأ ماوراءالطبیعی ادیان واقف بوده است؛ اما نسبت به قدرتها و نیروهای ماوراءالطبیعی نظر کاملا موافقی ندارد و آن را نشانه یا دلیل بر رسالت از جانب خدا نمی دانسته است.
*     *     *
 چنین افکاری در فلسفه و بخصوص در الهیات و نبوت که مناسبتی با مبانی تفکر آن عصر نداشته ، سبب شد که فلسفه رازی ، بزرگترین پزشک در جهان اسلام و بزرگترین شیمیدان دنیای قدیم ، مورد اعتنای متفکران بعد قرار نگیرد و در آراء فلسفی بعد از او کمتر تأثیر کند و نیز خشم گروه بزرگی از علمای اسلامی بر علیه او برانگیخته شود؛ بطوریکه برخی او را تنها متطبب خوانده و حق ورود در مباحث فلسفی ندادند و گروهی نیز وی را با عناوینی چون ملحد ، نادان ، غافل و مهوس بی باک خواندند و سخنانش را دعاوی و خرافات بی دلیل و هذیانات و جهالات شمردند و مورد تکفیر قرار دادند و کتابهای بسیار ، هم در حیات رازی و هم بعد از او در رد او نوشتند و در حقیقت عقاید رازی به حدی نزد فلاسفه و متکلمین اسلامی شهرت پیدا کرد که غالب متفکران معاصر و بعد از او چاره ای جز رد و نقض آن ندانستند . 

کلمات کلیدی: فلسفه و متافیزیک


نوشته شده توسط مهدی 86/11/4:: 10:36 عصر     |     () نظر

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی که گفته اند نکوئی کن ودر اب انداز

زکوی میکده برگشته ام زراه خطا مرا دگر زکرم باره صواب انداز

مهل که روز وفاتم بخاک بسپارند مرا به میکده بر درخم شراب انداز

ساقیا برخیز و درده جام را خاک برسرکن غم ایام را

نام دیگر سیمرغ = خرم = ، غمزدا است ( برهان قاطع )

ساغرمی برکفم نه تا زبر برکنم این دلق ازرق فام را

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی بخاک آدم ریز

پیاله برکفنم بند تا سحرگه حشر به می زدل ببرم هول روز رستاخیز

بعزم توبه نهادم قدح زکف صد بار ولی کرشمه ساقی نمیکند تقصیر

یا مولوی که زادگاهش بلخ ، نیایشگاه شاد بود که نام دیگر این زنخداست ، گوید:

جام پرکن ساقیا ، آتش بزن اندر غمان مست کن جانرا که تا اندررسد درکاروان

ازخم آن می که گر سرپوش برخیزد ازاو

بررود بر چرخ بویش ، مست گردد آسمان

زان مئی کز قطره جانبخش دل افروز او

میشود دریای غم ، همچون مزاجش شادمان

این واژه عربی « سقا » ، به ریشه « سکا = سک » در زبان ایرانی باز میگردد سک ، هنوز در کردی، به معنای شکم و جنین است که زهدان بوده است . نام دیگر زهدان ،« آبگاه »است . سکدار و سکپر ، به معنای حامله ، یا آبستن است، و خود واژه « آبستن » با آب کار دارد . ابر ، آبستن به آبست . نام دیگر سیمرغ ،« آوه» است که هنوز نیز پسوند بسیاری از نامهاست . آب در هزوارش به معنای مایه است که مادر باشد . و سیمرغ ، هم در « روده وه دایتی »، و هم در قنات و هم در چاه ، پیکربه خود میگیرد. از اینرو هدهد ، مرغیست که قنات را در زیر زمین میبیند و می یابد . به همین علت ، هدهد ، در منطق الطیر، بجستجوی سیمرغ میپردازد . نام دیگر قنات یا کاریز ، فرهنگست . فرهنگ ، سرچشمه آبیست که از تاریکی میتراود ، و در خروج از زهدان زمین ، تخمهارا تبدیل به نشازار میکند . سرچشمه آب ، که فرهنگ باشد ، در رویانیدن تخمها ، فرهنگ ( نشازار) را به وجود میآورد . فرهنگ ، با پیدایش و روشنائی از تاریکی کاردارد . فرهنگ بارویش تخمها از آب ، کار دارد . فرهنگ ، روئیدنیست . ازاینرو، واژه « روان = اوروان urvan» از همان ریشه درخت است که « اوروار » باشد . روان و فرهنگ ، درست پیکر یابی ،« تری و تازگی وزندگی افزاینده» هستند . این بود که هم « واژه » و هم « وخش= روح »، که از یک ریشه اند ، روند روئیدن هستند . در فرهنگ ایران ، روئیدن و زائیدن و تراویدن و جوشیدن آب ، همه بیان آفریدن بودند . روح یا« وخش» ، از انسان میروید، و مانند قرآن ، از « امر الله » خلق نشده است .« واژه» ، از انسان میروید . خدا هم اگر بخواهد سخن بگوید، باید سخن از وجود او بروید، و روئیدن، نیاز به شنا کردن و شسته شدن از آب و نوشیدن آب دارد . این تجربیات درفرهنگ ایران ، به کلی، در تضاد با تجربه « دین کتابی » و « کتابی شدن دین یا حقیقت » بوده است و هست . این بود که ایرانیان پس از سلطه اسلام ، با این تجربه ژرف خود از تجربه حقیقت و معرفت ، گلاویز بودند و نمیتوانستند آنرا رها کنند . این بود که با تشبیه « جام جم »، به مبارزه با تجربه اسلامی از معرفت حقیقت و قرآن رفتند . مجموعه ای که اوستا نامیده میشود و غیر از هفده سرود از زرتشت ، همه یسناها و یشت ها و ... «سرودهای ملت ایران از دوره فرهنگ سیمرغی یا زنخدائیند» که موبدان آنها را برای منطبق ساختن با الهیات خود ، دستکاری و تحریف کرده اند . اینها ، همه سرودهائی گوناگون برای جشنها بوده اند ، نه « کتاب » به معنای مجموعه امر و نهی ها و تکالیف و قوانین . اساسا واژه « یسنا » به معنای جش و سرود نی است . اوستا ، مجموعه سرودها ئی بود که ایرانیان، با همراهی موسیقی در جشنهایشان میخوانده اند . هرروزی ، جشنی بود، و هرروز ، خدائی دیگر، با ابزار موسیقی خودش ، جشن خودش را برای انسانها برپا میکرد . خدایان ایران ، همه جشن ساز بودند . کارشان« ساختن جشن» بود، نه نوشتن کتاب .

اوستا ، سرود و موسیقی و نوای نی است ، نه کتاب . خدایان ایران، آهنگساز بودند نه نویسنده کتاب . از این رو بود که با آمدن اسلام ، و معرفی اسلام بنام « دین کتابی »، و امتیاز دادن به « ادیان کتابی و اهل کتاب » ، تجربه بنیادی ایران از معرفت حقیقت و خدا و انسان و زندگی ، ازسر بیدار و بسیج شد، و جنبش « سرپیچی از کتاب و دفتر» آغازگردید .

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست

هرچه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست

شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد

این شجر را تکیه برعرش و ثری و ساق نیست

بجای خواندن ام الکتاب و حفظ کردن آن ، و تنها به آن مراجعه کردن ، مردم از سر، بیاد تجربه اصیل خود از گیتی و زمان خود افتادند که

تو چو آب زندگی ، ما چو دانه زیر خاک

وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شد است

گر بپوسم همچو دانه ، عاقبت نخلی شوم

زانکه جمله چیزها ، چیزی ز بیچیزی شد است(مولوی)

این تضاد میان « کتاب ونوشته تغییرناپذیر و ثابت » در ادیان ابراهیمی ، با « حقیقت روانی که تبدیل به معرفت رویا و زائیدنی و جوشیدنی در فرهنگ ایرانست ، در دوره سلطه اسلام در ایران ، باقی ماند . این اختلاف تجربه ایرانی از بینش زندگی ، با تجربه بینش در ادیان ابراهیمی ، به ویژه قرآن ، در میان عرفا و شعرا زنده ماند، و به سرپیچی از کتاب و دفتر کشید، که البته آماجش ، قرآن بود . تصویری که رویاروی قرآن و کتاب و دفتر ، نماد تجربه ایرانی از بینش حقیقت ماند ، همان « جام جم یا جام کیخسرو » بود . در زند وهومن یسن دیده میشود که اهوره مزدا ، «همه آگاهی » را در مشت زرتشت میریزد و زرتشت آنرا مینوشد و بدینسان جام جهان بین میشود . ابرکه سیمرغ باشد وساقی جهانست ، آب خود را با مشک ، یا با جام یا با خم میآورد، و فرو میافشاند . اینست که سیمرغ ، آبیست ، نوشیدنی ازجام و از خم و از مشک و از خم . او خمخانه و میخانه و میکده جهانست . معرفت خدا ، نوشیدنیست . حقیقت یا اشه جهان ، نوشیدنیست ، مزه کردنیست . خدا ، مزه دارد . زندگی ، موقعی با معناست، که مزه داشته باشد . ایرانیها به زندگی پوچ وبی معنا ،« زندگی بی مزه» میگفتند . خدائی که مزه نداشت ، خدا نبود . باربد لحن بیست و هشتم را که در نیایش خدای رام جیت ، رام نی نواز ساخته است ، نوشین باده ، یا باده نوشین خوانده است . رام جید ، باده نوشین است . « نوشه » در لغت نامه، به معنای« سریر» است . سریر از سوئی به معنای اورنگ است که نام بهرامست، و از سوئی به شکل صریرا( برهان قاطع ) به معنای گل بستان افروز است که ارتا فرورد میباشد ، که همان خرم یا فرخ است . از سوئی ، نوشه در برهان قاطع ، به معنای قوس قزح است که همان سیمرغ ( سن ور ) میباشد . پس « نوش و نوشه » ، نام سه خدای ایران ، رام + خرم + بهرام است ، که بن جهان و انسانند، و باهم سه تای یکتایند . هرکس این بن هستی را دریابد و بنوشد ، به معرفت حقیقت میرسد . از این رو نام دیگر این زنخدا ، نوشابه ( نوش + آوه ) بوده است، که گفته میشود که پادشاه ملک بردع بوده است که دراصل « پرتوpartav »، ولی نوشابه ،نام خدای این سرزمین بوده است . ما امروز هم هرچه بنوشیم ، نوشابه ، یعنی خدای خود را نوشیده ایم .اینست که نوشدارو ، شیره مهرگیاه یا مردم گیاه بوده است ، که حقیقت کل هستی و نوکننده زندگی و آفریننده مهر و تبدیل کننده کین به مهر ... است . از این رو سپس ، نوش ، معانی آب حیات و حیات گرفته است . « نوشیدن » هم به معنای شنیدن و گوش دادنست، و هم به معنای آشامنده . علت هم اینست که این خدا ، اینهمانی بانای دارد که هم سرود در گوشها میشود، و هم نوشابه آشامیدنی میگردد . خدا را در دو صورت ،انسان مینوشد . در سرود و در می و افشره گیاهان و شیر. از یکی، انسان به رقص میآید ، از دیگری ، میروید و میشکوفد و میگسترد و ترو تازه میشود .

نخستین ویژگی آب ، تری و تازگیست .« تری» در فرهنگ ایران ، اصل آمیختن یعنی « مهر» است . این بود که برای پیمان بستن در فرهنگ ایران ، اهل انجمن ، از یک جام ، ازیک پیمانه ، ازیک کوزه ، ازیک خم مینوشیدند ، برای همین به خرابات میرفتند تا از یک جام یا ساتگین باهم بنوشند. این را « دوستگانی » میگفتند . خدا که بشکل آب یا نبید درمیآمد ، به انسان ، مهرمیورزید، و با او میآمیخت . و دراین آمیزش ، اورا « تر و تازه » میکرد . در این آمیزش ، انسان تجربه مستقیم از بنش ( بهرام+ ارتا + رام = نوش = بهروز و صنم = اورنگ و گلچهره ) پیدا میکرد . این بود که د رهر کتابی ، این تجربه مستقیم از بن خودش و این آمیزش وبلاواسطگی با هستی خدا و حقیقت ( شیره کیهان ) را از دست میداد . ازاین رو بود که سرپیچی از هرکتابی ، ضروری وجود او بود . او باید همیشه ازبنش در هر تجربه ای ، تازه و نوشود . او باید در شنا در هر آزمایشی ، ترو تازه شود . آزمایش انسان ، تری و تازگی به وجود انسان میداد . آزمایش در اصل « اوز+ مائیدن » هست . اندازه گرفتن و سنجیدن با « اوز» هست . اوز ، که نای باشد ، هم نام خداست هم نام انسان . در این واژه ، بخودی خود ، همپرسی و دیالکتیک خدا و انسانست . که ؟ که ؟ را اندازه میگیرد و میسنجد ؟ هر تجربه ای از انسان ، انسان را همیشه مراجعه به بنش میدهد، و همیشه وجود انسان را ترو تازه میگرداند . و این ، اولویت تجربه است . همیشه از بن خود پرسیدن ، همیشه پرسیدن از پا . زانو و شکم و جگر و دل وسر خود ، یعنی از سراسر وجود خود است . نوشته و کتاب ، تجربه تازه ای در تاریخ پدید آورد که انسانها را سحرو افسون کرد . و آن تجربه ، ثابت ماندن ، نگاهداشتن ، سفت وتغییرناپذیر بودن است ، و بدینسان کتاب، بیاری نیروی حافظه آمد . بدینسان حافظه ، ارزش فوق العاده یافت، و حافظه ، کم کم ، جانشین « اندیشیدن و بینش از راه آزمودن » شد . خدا ، پیکر یابی حافظه شد ، در حالیکه پیش ازآن ، خدا ، پیکریابی جستجو و پژوهیدن بود . گوهر « رام و بهرام » که بن کیهان و انسانند ، جستجو کردن بود ، درحالیکه اهورامزدای موبدان ، خدای همه دان و خدای پیشدان، خدای حافظه بود . از پیش ، از همه چیزها آگاه بود . با آمدن خدائی که صندوق حافظه بود ،« بینش از راه جستجو و آزمایش » ،« پس دانشی» نامیده شد، و« پسدانشی » ، صفت اهریمن گردید . در حالیکه رام و بهرام که بن هرانسانی بودند ، گوهر و فطرت انسان ، یافتن بینش از راه جستجو کردن بود . خود انسان میتوانست بجوید و یقین داشت که به بینش میرسد . بینش ، هیچگاه به مرحله ثبوت و سنگشدگی و نهایت و همه آگاهی نمیرسید، بلکه دانه ای بود که از تاریکی جستجو ، میروئید، و « دانائی » میشد و باز ببار مینشست ، و از سر تخم = توم = تاریکی میشد . این بود که با آمدن لوحه و کتیبه و کتاب ، حافظه ، نقش اول را در بینش پیدا کرد . در حالیکه واژه « یاد » ، در فرهنگ ایران ، هنوز نیز نماینده « بینش از راه جستجو و آزمایش» است . هنوز درکردی ،« یادی» به معنای « مادر» است . «جاتن» ، که ریشه واژه « یاد » است ، نام خداست ، چون به معنای زائیدن است . اندیشه های سقراط، بخوبی گواه براین پدیده است . او بینش را روند « بیاد آوردن » میداند و هنر بیاد آوردن را ، هنر مامائی میداند . چون خودش ، اندیشه های مردم را بیادشان میآورد ، خود را ماما یا دایه میشمارد . « زانا» که همان معنای دانا را دارد ، با زائیدن کار دارد .« فرزانه» از ریشه « پرزانک » است که به معنای « زهدان » است . سروش ، زایاننده رازها بود ، و معرفت را از تاریکی ، بروشنی میآورد . ولی معنای اصلی « یاد » ، فراموش ساخته شد و حافظه ، بجای خرد ، اصل جهان گردید . در آغاز روشنی است ، یعنی در آغاز،« صندوق معلومات » هست واز این صندوق معلومات ، الله یا یهوه ، جهان را خلق میکنند و کتاب مینویسند و احکام و قوانین وضع میکنند .

حافظه و کتاب باهم ، سلسله مفاهیم ویژه ای را بر اجتماعات، چیره ساختند که نه تنها سود آورند ، بلکه علت اغلب گرفتاریهای جهان ما هستند . همه دانشها ، در حافظه ای یا در کتابی و لوحی ، در آغاز هست ، و فقط باید آنها را از آن کتاب خواند و بیاد آورد . معرفت ، فقط یاد آوریست . هیچ معرفتی ، نو نیست . در آغاز ، روشنائی بوده است . بجای روند جستجوی نو، که علم باشد ، مجموعه معلومات از آغاز معلوم ، در کتاب خدا یا حافظه او ، نشست . پیش دانش و همه آگاهی ، «معلومات در آغاز» هست . خدا، نمیانیشد، بلکه همه چیزها را میداند . این همه دانی و همه آگاهی ، حرکت درخود ندارد . همیشه بیکسان روشن است . جهان و اجتماع از « اندیشیدن و خرد » آغاز نمیشود ، بلکه از « حافظه ای که همه معلومات را دارد، و نیاز به جستجو » ندارد . واژه « منی کردن » که برای ما معنای زشت « خود پرستی» دارد ، زشت سازی اصل « خود اندیشی » است ، چون منی کردن به معنای « اندیشیدن بر پایه جستجو کردن خود » است، و هنوز در کردی ، منی کردن ، معنای پژوهیدن دارد . این واژه ، برشکافته از همان واژه « مینو » است . وسه مینو در فرهنگ ایران ، اصل زمان و جهان و زندگی هستند . پس جهان و زندگی و تاریخ ، برپایه « بینش از راه جستجو وآزمایش ، یا به عبارت دیگر، بینش از راه رویش وزایش » قرار دارند . بدینسان ، داستان هفتخوان ، که پیکر یابی ایده« زندگی بر پایه پژوهیدن و آزمودن شخصی» در فرهنگ ایران بود ، بکلی تیره و نامفهوم میگردد . تنها رسالتی که سیمرغ به پسرش زال میدهد، که « یکی آزمایش کن از روزگار » ، اساسا دیگر، به جد گرفته نمیشود . خدای ایران ، به پسرانش ، به همه انسانها ، فقط یک رسالت میدهد، و آن اینست که هرکسی خودش ، در پیمودن هفتخوانش ، روزگار و زمان را بیازماید . سیمرغ ، هیچ رسالتی به هیچ انسان برگزیده ای نمیدهد ، بلکه یک رسالت به همه انسانها میدهد که هرکسی خودش ، از تنها آموزگار که آزمایش باشد ، به بینش برسد . سیمرغ ، کتابی نمیفرستد ، بلکه میگوید که نزدمن که خدایم ، زیستن خوبست ، ولی بهتر ازآن ، آزمودن گیتی و روزگار، با تن و خرد خود است . ولی با آمدن ایده آل کتاب و حافظه ، سراسر این جهان بینی زنده ، درهم نوردیده و تبعید و طرد میگردد . از این پس ، با پیدایش چنین حافظه کتابی ، انسان باید طبق دانش ، یعنی معلومات از پیش دانسته این« حافظه کبیر= کامپیوترکیهانی » ، عمل کند . درحالیکه انسان ، هنگامی طبق این « پیش دانش الله یا اهورامزدا یا ... که پیایند اندیشیدن نیست » عمل میکند ، چه بسا دچار اشکالات میشود، و با شکست و ناکامی روبرو میگردد . حافظه به او میگوید که این گناه تست که طبق این دانش ، درست عمل نکرده ای . در حالیکه اشتباه او در آنست که واقعیتات ، بیش از هر دانشی هستند که از پیش ، ضبط و تغییر ناپذیر و سفت ساخته شده اند . انسان از هر ناکامی و شکست، در عدم انطباق دانش با واقعیت ، دست به تجربه تازه ای می یابد که گناه را بدوش خود نمیاندازد ، بلکه نیاز به اندیشیدن را میآفریند تا آن دانش را تصحیح کند و تغییر بدهد . ولی کتابی که نماد حافظه ای ازلی شده ، این راه را به او می بندد . چون اگر بفهمد که شکست و ناکامی ، پیآیند نافرمانی او ازکتاب و حافظه ایده آلی نیست ، بلکه نتیجه « عدم تطابق عمل برپایه پیش دانش با واقعیت » است ، به تجربه خود و خرد خود ، ارزش مینهد . انسان همیشه تجربه نوین میکند ، چون عملش استوار بر دانش پیشین است و واقعیت ، بیش از این دانش است . و واقعیت غنی ، از عمل برطبق دانش پیشین ، لبریز میشود ، و « پیش دانش رادرحافظه » فرو میشکند . ما فقط ، از دیدن تجربیات نوین خود ، که امکان نو اندیشی میدهد ، کوریم . درک اینکه ما گناهکار نیستیم ، چون اطاعت از کتاب نکرده ایم ، گام نخست در کشف تجربیات ترو تازه است . نقص در کتابیست که دانشی را حفظ کرده است که با واقعیت آفریننده و نو نمیخواند . آگاهی به این نکته ، مارا به آن وا میدارد که بجای درک گناه ، درک تجربیات نوین بکنیم که نیاز به اندیشیدن دارد . ولی این، سبب از دست دادن مرجعیت کتاب و بالاخره مرجعیت آخوند ( از هر دینی ) و مرجعیت حکومتی که استوار بر کتابیست میگردد . میان « پیش دانش= حافظه = کتاب » و « واقعیت » ، همیشه یک تنش و شکاف هست . موقعی ما متوجه « تجربیا ت تازه خود » میشویم که بدانیم « پیش دانش ما ، هر چند نیز مقدس و متعالی شمرده شود »، همیشه کمبود در برابر« واقعیت » دارد . واقعیت ، همان « رود وه دایتی است که همیشه روان است . هر عملی بر پایه پیشدانشی ، امکان تجربه تازه به ما میدهد ، تا سنگشدگی ( جمود ) و تغییرناپذیری دانش را در گواریدن« واقعیت روان» ، در اندیشیدن ، رفع کنیم . خدا ، در شیره واقعیاتست که همیشه روانست، نه درکتاب، که یکبار برای همیشه ، افسرده و سرد و بی جنبش شده است . خدا ، در فرهنگ ایران ، نو به نو ، تبدیل به گیتی میشود، در گیتی ، روانست ، ولی هرگز کتابی نمیشود که تغییر ناپذیر و ثابت است .

عالم چون آب جوست ، بسته نماید و لیک

میرود و میرسد ، نونو این از کجاست ؟ مولوی


کلمات کلیدی: فلسفه و متافیزیک


نوشته شده توسط مهدی 86/11/4:: 10:35 عصر     |     () نظر

منوچهرجمالی

 

بیا ای شیخ و از خمخانه ما شرابی خورکه در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر همدرس مائی که علم عشق در « دفتر» نباشد

حافظ

«جام جهان بین جم» ، درادبیات ایران، جانشین « کتاب مقدس= قرآن » میشد 

هرانسانی ، جام جم دارد ، چون جم ، بن هر انسانیست

  اولویت تجربه انسان ، برهرکتابی ( بویژه ، هرکتاب مقدسی )

تو چو آب زندگی، ما چو دانه زیرخاک

وقت آن کزلطف خود، باما درآمیزی شده است

مولوی

در فرهنگ ایران ،رویدادها( واقعیات ) ، رودخانه ای هستند که انسان باید در آنها « شنا» کند، تابا حقیقت رویدادها، « آشنا » بشود، و آنرا « بشناسد ». در فرهنگ ایران ،« شناختن» و« آشنائی» ،از ریشه « شنا » کردن و شستشوکردن ساخته شده است ، چون شناختن ، چنانکه دیده خواهد شد ، روئیدن مردم ( مر+ تخم ) در شناکردن درآب، یا« نوشیدن آب» بوده است . انسان با چیزی « آشنا» میشود که درآن « شنا» کند . تجربه کردن یا آزمودن ، شناکردن ، در رودخانه رویدادهای روان زندگیست . شناختن ، شنا کردنست . شناختن ، ماهی شدن در رودخانه تجربیاتست . اینکه مولوی ، اندیشه را نهنگ میداند ، درست است . ولی برنهنگ اندیشه، نباید سوارشد ، بلکه باید خود ، ماهی یا « نهنگ اندیشه » شد . خرد باید نهنگ دریای تجربیات و امواج پرنشیب و فراز رویدادها گردد . چنین خردی ، نیاز به کشتی نوح ندارد، تا از طوفان ، نجات داده شود . در فرهنگ ایران ، به هلال ماه ، کشتی میگفته اند ، چون درآن ،همه تخمه زندگان هست، ودر هلال ماه ، که زهدان کیهانست ، هرجانی، ایمن است، و آغاز، بشکفتن و روئیدن میکند. ودرست تصویر انسان در شاهنامه ، سرویست که برفرازآن، هلال ماه است . خرد ومغز انسان ، همین «هلال ماه »شمرده میشده است که همان « کشتی » باشد . واژه «مغز» ،« مزگا» است، که به معنای زهدان ماه ( مز= ماه ، گاه = زهدان ) است، که هلال ماه ، «رام= زهره = آفرودیت » باشد . مغز انسان ، تخمیست از هلال ماه، و همسان ماه ،« کشتی سیمین» هست، که از هیچ طوفان و تلاطمی نمیترسد، و نیاز به نوحی ندارد، که اگرتابع او نشود ، جائی در کشتیش برای نجات نمی یابد . پس خرد یا مغز انسان ، کشتی دریاپیماست . خرد ، در دریای آسمان، شنا میکند . درگذشته ، به هواپیما ، «کشتی هوائی» میگفتند . انسان ( مردم =مر+ تخم ) ، تخمیست که باید درآب شناورشود، تا به « شناخت » برسد .

چو ماهی باش در دریای معنی که جز با آب خوش ، همدم نگردد

ملالی نیست ماهی را زدریا که بی دریا ، خود او ، خرم نگردد

یکی دریاست درعالم نهانی که دروی ، جزبنی آدم نگردد

این تصویر مولوی از ماهی بودن انسان ، به تجربه بنیادی فرهنگ ایران ازپیدایش معرفت در انسان، باز میگردد .اندیشیدن ، دل به دریا زدن است . اشه (= حقیقت ) ، آب و افشره و شیریست که در همه چیزها، روانست، و باهم، رود حقیقت = رود اشه ، میشوند . این رود را، هندیها « خشه رود » رود شیر میگفتند، و ایرانیها « رود وه داینتی » رود دایه به ، میگفتند . از پستان این دایه بود که همه جهانیان، شیر یا جوهر گیتی را مینوشیدند . نوشیدن افشره هوم ، نوشیدن شیره و افشره این زنخدا بود ، چون هوما ، دراصل ، « نای» بوده است ، و نام دیگر این زنخدا ، « آنا هوما» بود ، و مشتری و خرم وفرخ و برجیس ( برگیس = بلقیس ) نامهای دیگر اویند. این زنخدا ، در هر بخشی از ایران ، نامی دیگر داشته است . نای ، درخود، شیره ( نیشکر) شیرین، و آهنگ و نوا و سرود دارد . او هم دایه و هم مطرب یا جشن ساز است . جهان ، از شیره این نای به ، این گئوکرنای( قره نی جانفزا ) ،واز سرود این نای ، آفریده و سرشته شده است . همه مردمان، این شیر، یا جوهر کیهان را میمکیدند . جستجوی حقیقت ، شنا کردن در شیره چیزهاست ، که رودخانه رویدادها و اندیشه ها و گفتارها و کردارها و معانیست . حقیقت ، معلوماتی نیست که سفت و سخت و محکم شده ، برروی سنگی ، تراشیده شده و در کتابی نوشته شده باشد، تا انسان آنرا در کتابی بخواند و بفهمد، یا ازکتابی مقدس ، حفظ کند ، بلکه رودخانه روانیست که وجود انسان درآن باید شناکند، تا بهمن، یا «خرد به» ازاو فراروید . شیره ( اشیره = اشه ) جهان هستی ، رود روانیست که باید درآن شناکرد ، نه «کتاب ، با معلومات سفت و سخت شده »، برای خواندن و حفظ کردن وتکرار کردن . شنا کردن در رود خانه حقیقت ، با خواندن وحفظ کردن یک کتاب، ورفتارکردن طبق امرونهی آن نوشته ، بیان دو تجربه متضاد از حقیقت و خداو معرفتست . اصطلاح « همپرسی » که دیالوگ باشد ، در واقع به معنای « آمیزش » است . خدا با انسان ، همپرسی میکند ، به معنای آنست که، خدا، آب و شیره موجودات جهانست که با انسان، درشکل تخم، میآمیزد ، و معرفت ، رویش و شکوفائی این گیاه انسانست . در فرهنگ ایران ، آفرینش ، با « گسترش ابر» آغاز میشود . سیمرغ ، ابرسیاه انباشته از بارانست، که هر لحظه شکل دیگری به خود میگیرد . در فرهنگ ایران ، جهان هستی، با ابری آغازمیشود که هر لحظه به شکلی دیگر در میآید، و این همان « ابر آزادی » است، و این ابر، مایه پیدایش آب و زمین و گیاه وجانور و انسان میگردد . آزادی ، ابر است . چرا ابر ، پیکریابی آزادیست ؟ چون هیچگاه ، در هیچ شکلی و صورتی که میگیرد ، ثابت و سنگشده نمی ماند . چیزی آزاد است که در هیچ شکلی نمیتوان آنرا تثبیت کرد . خدا ی بزرگ ایران ، سیمرغ ، ابر است . ازاینرو نام دیگر او ، همای چهرآزاد بود. خدای ایران ، اصل آزادیست . جهان از آزادی ، از تغییر صورت ، از روان بودن ، پیدایش می یابد . از اینگذشته ، آزادی ، بیان « ابتکارو نو آوری » است . برای این خاطربود که سیستانیها به فروردین ( ارتا فرورد ) ، کواد میگفتند که قباد باشد و معنای نوآور و مبدع دارد . درآزادیست که ابداع و نوآوری هست و نام دیگر سیمرغ ( عنقا ) آتش فروز بود، که تصویری برای نوآوری و ابداعست . آغاز زمان، که چهل روز آغاز سال ( ماه فروردین وده روز اردیبهشت ) باشد ، این ابر آزادی، خودرا میگسترد ، و از این ابر آزادی ، تخم آب ( گاهنبار یکم ، نخستین جشن پنج روزه سال) پدید میآید، که باز، هیچ شکل ثابت و سفتی به خود نمیگیرد . آب ، در کوزه و مشک و خم و جام و پیاله که ریخته شود ، همه صورتها را میگیرد ، ولی آب یا خدا یا حقیقت ( اشه ) ، هیچکدام از این صورتها نیست . ابرسیاه آسمان ، جوی و سیل و رود و دریا میشود ، که یا روانست یا مواج . وباز موج ، نام خود سیمرغست ( اشترک = موج اشترکا = عنقا ، برهان قاطع) و هم رام که دختر سیمرغست، خودرا اینهمانی با موج میدهد، و این موجهای سیمرغ یا رام هستند که طبق بندهش ، ماهیان دریا را آبستن میسازند . بخوبی دیده میشود که هم خدا، درشکل ابرو هم درشکل آب ، برضد « شکل گیری و ثبوت وسفت شدگی » هستند. در داستانی از گزیده های زاد اسپرم، این جمشید است که درپایان همین جشن گاهنبار،از این رود ( سیمرغی که باران شده و فروریخته و رود روان شده ) ، میگذرد، و« بهمن= خدای خرد خندان و همپرسی » ازاو پیدایش می یابد . این داستان را موبدان زرتشتی، با دستکاری، بحساب زرتشت، و پیش بینی منجی های آینده گذاشته اند . این تجربه ویژه ایرانیان ،ازپیدایش وگسترش ورویش و امتداد تخم خدا درگیتی ، درست برضد تجربه « کتاب نویسی الاه ، یا کتابهای مقدس » است ، که تجربیات بنیادی دینی را « تثبیت » میکنند، و شکل ثابت و سفت به آن میدهند، و آنرا میخشکانند ، و بدینسان آنرا حفظ میکنند . این ادیان ابراهیمی ، تجربیات دینی را، به حافظه کتاب میسپارند . معلومات الله در لوح محفوظ هست . حقیقت و خدا و تجربه دینی را بزنجیر سکون و تغییر ناپذیری میکشند . و دین ، کتابی میشود .

درفرهنگ ایران ، معرفت حقیقت ، آموختنی و حفظ کردنی و تثبیت شدنی و سفت کردنی نبود ، بلکه روئیدنی و زائیدنی وروان شدنی بود، که برغم ریخته شدن در صورتها ، بیصورت میماند . صورتها و نقشها و حرفها ، همه کوزه ها و جامهائی هستند برای این آب و شراب خدا یا حقیقت . کاسه سرانسان ، که همان هلال ماهست ، جام یا سفینه شراب است که باید آب یا شراب حقیقت ( روده وه دایتی ) درآن ریخته شود تا به بینش برسد :

کله سرراتهی کن ازهوا، بهر می اش

کله سر، جام سازش ، کان می جامیست آن - مولوی

انسان تخمیست که در شناوری، در شستشو، در نوشیدن آب ، معرفت از سراسروجودش ، میروید . اینست که در کردی ، به شناختن ،« ناسیدن» و ناس کردن میگویند، و ناسان ، شناخت است، و« ناسراو» ، « آشنا و شناخته شده» است . برآیند دیگر واژه « ناس » در آلمانی باقیمانده است ، که به معنای « نمناکی و خیسی » است . تخم ، برای روئیدن، نیاز به نمناک شدن دارد . همینسان در پهلوی شناسگ shnaasag به معنای « حس + دانائی + داننده » است و شنازیدن ، به معنای شناکردن است و شناینیدن به معنای مطبوع واقع شدن است . وشناز به معنا شنا کردن است . در فرهنگ ایران، خدا که سیمرغ باشد ، ابرسیاه ،یعنی « ابری که آبستن به باران است » بود . و « اهوره » که پیشوند اهوره مزدا ست ، همین « اوره » = ابر است . ابر، پیکر یابی « آفرینندگی ، از راه جوانمردی یا افشانندگی » نیز بود . جان ، گیان است، و پیشوند« گی» از یکسو، به معنای شیره و افشره و روغن است که امروزه در راستای منفی ،« قی کردن » شده است، ولی درگذشته، معنای مثبت داشته است . ومعنای دیگر« گی » ، سیمرغست . گیان( گی + یانه ) ، به معنای ?- خانه و آشیانه سیمرغ ?- مخزن روغن و شیره است . سیمرغ در شاهنامه، همیشه به شکل ابر سیاه فرود میآید. سیمرغ ، آبکش = سقا بود . ازاین رو سپس در ادبیات ایران ، بنام « ساقی » زنده میماند . سیمرغ ، لنبک ، خدای افشانندگی و کرم ، همیشه « ساقی » ایرانیان باقی ماند .

 


کلمات کلیدی: فلسفه و متافیزیک


نوشته شده توسط مهدی 86/11/4:: 10:35 عصر     |     () نظر
<      1   2   3   4   5      >