سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آن که کرده وى او را بجایى نرساند نسب او وى را پیش نراند . [نهج البلاغه]
وبلاگ تخصصی فیزیک
پیوندها
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
* مطالب علمی *
ایساتیس
آقاشیر
.: شهر عشق :.
جملات زیبا
تعقل و تفکر
دکتر رحمت سخنی
بیگانه ، دختری در میان مردمان
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
اس ام اس عاشقانه
خاطرات خاشعات
اس ام اس سرکاری اس ام اس خنده دار و اس ام اس طنز
وسوسه عقل
پرهیزکار عاشق است !
فروش و تعمیر موبایل در استان یزد
آموزش
وبلاگ تخصصی کامپیوتر
هک و ترفند
فروش و تعمیر موبایل در استان یزد
انجمن فیزیک پژوهش سرای بشرویه
عاشقان خدا فراری و گریزان به سوی عشق و حق®
وبلاگ عشق و محبت ( اقا افشین)
باید زیست
دست نوشته های دو میوه خوشمزه
در دل نهفته ها
روزگاران(حتما یه سری بهش بزن ضرر نمی کنی)
فقط برای ادد لیستم...سند تو ال
تجربه های مدیریت
سولات تخصصی امتحان دکترا دانشگاه آزاد
سولات تخصصی امتحان دکترا دانشگاه آزاد
ارزانترین و بزرگترین مرکز سوالات آزمون دکترا
عکس و اس ام اس عشقولانه
دانلود نرم افزار های روز دنیا
شاهرخ
مکانیک هوافضا اخترفیزیک
مکانیک ، هوافضا ،اخترفیزیک
وبلاگ تخصصی فیزیک و اختر فیزیک
وبلاگ تخصصی فیزیک جامدات
همه با هم برای از بین نرفتن فرهنگ ایرانی
انتخاب
فیزیک و واقعیت
ترجمه متون کوتاه انگلیسی
دنیای بیکران فیزیک
آهنگ وبلاگ
این مطلب تنها یک نمونه از مطالب بی شماری است که در آثارِ کلامی, فلسفی, تفسیری, عرفانی, حدیثی, و ... از علوم مسلمانان موج می زند.
البته پر واضح است که منظور از "پیشرفت"، رواج یافتن ِ‏عقاید خرافی و مسخره باستانیان نیست، بلکه معارف نابی ‏است که در بسترِ فطرت بشر، به رشد و شکوفایی رسیده، معارفی در باب عقل (ذهن) ، روح، طبیعت، خدا (توحید) و... که ‏اکنون نیز پس از هزاران سال، همچون درّی گرانبها در تارکِ ‏صفحات کتاب ها در تلألؤ است.
این رویکرد به نظریهْ "زمین مرکزی" در حقیقت، خاستگاهی هستی‏شناختی به این نظریه داد. این خاستگاهِ ‏مسلم ِهستی‏شناختی، حقیقت والایی است که به آن اشاره شد: "وجود انسان در روی این کره خاکی و ملاک سنجش کمال و تفسیر هستی قرار گرفتن او، آن روی سکه است که غالباً از نظرها پنهان است، نه تنها باور داشتِ دانشمندان و مردم دورهْ ‏باستانی این بود، بلکه امروزه نیز برخی از دانشمندان بزرگ دنیا چنین می‏اندیشند که "مقیاس همه چیز انسان است و بر این‏مقیاس، هرچه هست، هست، و هر چه نیست، نیست. (دورانت, همان, ج 2، ص 401.)
موقعیت و جایگاهِ انسان در هندسه خلقت به گونه ای طراحی و تعبیه شده است که علی رغمِ جفا کاری های بنی آدم, در حقِ آن, به طور مداوم تثبیت شده است.
- بیانی از استاد مطهری درباره جایگاه انسان:
استاد مطهری درباره روند تاریخی جفای بشر غربی  به انسانیت و تغییرِ به وجود آمده از آن در موقعیت انسان در قرونِ اخیر, و همچنین درباره نگرش اسلام به کرامت انسان در مجموعه خلقت اینگونه می نویسد: "در قرون اخیر با پیشرفت عظیمی که علم کرد, انسانیت از آن مقام قداستی که بشر سابق برای آن قائل بود, یک مرتبه سقوط کرد, سقوط بسیار بسیار خرد کننده ای. چون یک موجود هر قدر بالاتر رفته باشد وقتی سقوط کند, قهرا سقوطش خرد کننده تر است. انسان درست به یک مقام نیمه خدایی رسیده بود. چقدر در ادبیات خودمان از این مقام نیمه خداییِ انسان سخن رفته است: طایر گلشن قدس چه دهم شرح فراق   که در این دایره حادثه چون افتادم
و حافظ می گوید: تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده است.
در دو سه قرن اخیر, انسان از این مقام شامخ و عالی که خود برای خود فرض کرده بود, یک مرتبه سقوط کرد, سقوط بسیار خرد کننده ای؛ اولین اکتشافاتی که بشر کرد مسئله هیأت عالم بود که آنچه که سابق درباره زمین فکر می کرد و زمین را مرکز جهان می دانست و افلاک و ستارگان را سیار به دور زمین, یک مرتبه عوض شد و زمین به بصورت ستاره کوچکی در آمد که گرد خورشید باید بچرخد و تازه خود خورشید اهمیت زیادی در جهان ستارگان ندارد. آنوقت اینکه انسان مرکز دایره امکان و هدف خلقت است, سخت مورد تردید و انکار واقع شد و دیگر کسی جرات نکرد از این حرفها بگوید: ای مرکز دایره امکان و ای زبده عالم کون و مکان, تو شاه جواهر ناسوتی, خورشید مظاهر لاهوتی. گفتند: نه, پس آن جورها که ما درباره انسان خیال می کردیم, نیست. انسان آن فکر مرکزیت خودش در جهان را که توأم کرده بود با مرکزیت زمین برای ستارگان و افلاک, با این ضربه علمی از دست داد. بعدا ضربه های بسیار بسیار خرد کننده دیگری بر پیکر انسان وارد شد. یکی از آنها این بود که انسان خود را موجودی تقریبا آسمانی نژاد می دانست, خلیفة الله می دانست, خود را نفخه الهی می دانست و بر این اعتقاد بود که روح خدا در این کالبد دمیده شده که انسان بوجود آمده است... پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان, فعالیت های قابل تقدیس و تمجیدی که داشته است, با ضربه هایی خراب شد و از میان رفت. کم کم کار به جایی رسید که گفتند: اساسا بیاییم این موجود را بررسی بکنیم. این موجودی که یک روز خود را مرکز عالم, و جهان و خلقت را طفیلی خود می دانست و در خود نمونه ای از روح الهی می پنداشت, این موجودی که برای اعمال خود احیانا قداست فوق العاده ای قائل بود, جنبه های مافوق حیوانی قائل بود, اصلا چیست؟ کالبد او را چه تشکیل می دهد؟ باز فرضیه ای به وجود آمد که هیچ تفاوتی میان این موجود پر مدعا و گیاهان و حتی جمادات از نظر تاروپود نیست. از نظر بافتمان, از نظر نظم و شکل, تفاوت هست, ولی از نظر تاروپود آن ماده ای که اینها را به وجود آورده, فرق نمی کنند...  بنظر می رسد که این, آخرین ضربه ای بود که بر پیکر انسانیت وارد شد. ولی با همه این حرفها, باز ارزش های انسانی صد در صد محکوم نشد مگر درباره ای از فلسفه ها و سیستم های فلسفی که مفاهیمی از قبیل: صلح, آزادی, معنویت, عدالت و ترحم را به کلی شوخی گرفتند. از اواسط قرن نوزدهم الی زمانِ امروزی ما که در نیمه دوم قرن بیستم هستیم, دو مرتبه انسانیت دارد ظهور می کند, اصالتی به خودش می گیرد, باز مکتب هایی در جهان پیدا می شود به نام مکتب های انسانی و حتی به صورت انسان پرستی. انسان در گذشته معبود نبود, آیت بزرگ بود, دریچه بزرگ معنویت بود. بدون شک قرآن هم برای معنویت, شناخت خدا و ماوراء طبیعت, انسان را از هر آیت دیگری, از هر دروازه دیگری و از هر دریچه دیگری مناسبتر می داند:" سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم" آفاق را جدا ذکر می کند, انفس را جدا. و از همین جاست که اصطلاح آفاق و انفس, در میان عرفا و ادبا و شعرا به وجود آمده است. "و فى الارض آیات للموقنین و فى انفسکم افلا تبصرون", در زمین, نشانه ها, زمینه ها, دروازه ها و دریچه هایی است برای مشاهده غیب و ملکوت, و در وجود شما بالخصوص "وجود شما" را مستقلا ذکر می کند. افلا تبصرون آیا نمی بینید؟ یعنی چرا بصیرت ندارید؟ چرا دقت نمی کنید؟ در خودتان دقت کنید و بنگرید. همین موجود که در گذشته به عنوان یک آیت بزرگ و یک دروازه بزرگ برای عبور انسان از خود بسوی معنویت الهی و ایمان به غیب و ملکوت بود, باز موضوع واقع شد. اما این مرتبه به شکل دیگری موضوع واقع شد, به شکلی که به نظر می رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشکل عمده و مسئله مهم این است. یعنی بشریت از تو می خواهد قداست و علو و شرافت خودش را باز یابد به طوری که هدف و غایت واقع شود, هدف فعالیت ها واقع شود ولی بدون آن که آن معیارهای سابق به میان آید, بدون آن که جنبه خدایی و جنبه ناخدایی به او داده بشود, بدون آن که مسئله "هو الذى خلق لکم ما فى الارض جمیعا" هر چه در زمین است برای انسان آفریده شده است, درمیان بیاید, بدون آنکه "نفخت فیه من روحى" در میان بیاید, که خدا از روح خود یعنی یک چیزی نه از این جهان بلکه از جهان دیگر در او دمیده است یعنی او مظهری از الوهیت است. نه, دیگر اینها به میان نیاید و حتی در جنبه های محرکات انسانی, انگیزه های درونی و محرک انسان بحثی نشود, ولی در عین حال انسان و شعور انسان اموری مقدس و محترم باشند. الان هم شما می بینید هر کس تابع هر مکتبی هست, می گوید من طرفدار صلحم, طرفدار آزادی هستم, بشر دوست هستم, طرفدار عدالتم, طرفدار حق هستم, طرفدار حقوق بشر هستم. گفتیم جهان دو مرتبه تا حدود زیادی به سوی مکتب انسانیت باز گشته است. یعنی فلسفه هایی بنام فلسفه های انسانیت در جهان پیدا شده است, و شاید از همه اینها عجیب تر دین انسانیتی است که اگوست کنت در اواسط قرن نوزدهم تاسیس, اختراع و ابتکار کرد. این مرد در یک بن بست عجیبی میان عقل و فکرش از یک طرف و دل و وجدانش از طرف دیگر واقع شده بود. روی همین جهت چیزی را اختراع کرد به نام دین انسانیت و گفت: "دین برای بشر ضرورت دارد و تمام مفاسدی که در اجتماع دیده می شود به این جهت است که دین در اجتماع سستی گرفته است. دین گذشته(که او توجهش همیشه به مذهب کاتولیک بوده است) صلاحیت اینکه دین بشر امروز باشد را ندارد". او دوره های سه گانه ای را تشخیص داده بود: دوره ربانی و ماوراء الطبیعی, دوره فلسفی و تعقلی, و دوره علمی و تحققی و مثبت (به قول خود او) گفت: مذهب کاتولیک مربوط به طرز تفکر ماوراء الطبیعی بشر بوده است. امروز دیگر عصر علم است و بشر, دیگر تفکر ماوراء الطبیعی را نمی پذیرد. دین را اختراع کرد منهای ریشه غیبی.(خیلی عجیب است: دین, دین باشد منهای ریشه غیبی!) ولی تمام آداب و رسول و مناسک و شعائر و آدابی را که در دین بود قبول کرد, حتی برای دین خودش کشیش قائل شد. خودش هم به عنوان یک پیامبر اما پیامبر بی خدا ... . ولی بعدها مسئله مکتب انسانیت و به عبارت دیگر اصالت بشر, به شکل های دیگر مطرح شده است که امروز شما خودتان می بینید و می خوانید و می شنوید... در باب انسان و اصالت انسان مسائل خیلی زیادی هست. ... تناقضی که ما مدعی هستیم در مکتب های اصالت بشری وجود دارد همین است. اساسش همین است که انسانیت در گذشته سقوط کرد البته به غلط هم سقوط کرد, یعنی تغییر هیات بطلیموسی نباید سبب بشود که ما در مقام شامخ انسان از این نظر که هدف مسیر خلقت است تردید بکنیم. زمین مرکز جهان باشد یا نباشد, انسان هدف جهان است. یعنی چه هدف جهان است؟ یعنی طبیعت در مسیر تکاملی خودش به این سو می رود, چه انسان را یک موجود خلق الساعه بدانیم و چه او را از نسل حیوانات دیگر بدانیم. ... اسلام یک مکتب انسانی است یعنی بر اساس مقیاس های انسانی است. بدین معنی که در اسلام آن چیزهایی که مبنی بر تبعیض های غلط بین انسان هاست, وجود ندارد یعنی در اسلام اقلیم وجود ندارد, نژاد وجود ندارد, خون وجود ندارد, منطقه وجود ندارد, زبان وجود ندارد, اینها ابدا در اسلام ملاک امتیاز انسانها نیست. در اسلام آنچه که ملاک امتیاز انسان هاست, همان ارزش های انسانی است. اسلام که یک مکتب انسانیت است و برای انسانیت احترام قائل است, از آن جهت برای ارزش های انسانی اصالت قائل است که برای خود انسان اصالت قائل است, و از آن جهت برای خود انسان اصالت قائل است که برای جهان اصالت قائل است, یعنی به خدای قادر متعالی قائل و معترف است: "هو الله الذى لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر" و از این جهت است که تنها مکتب انسانیتی که می تواند بر اساس یک منطق صحیح وجود داشته باشد, اسلام است و دیگر مکتب انسانیتی در جهان وجود ندارد" (مطهری, پاییز 1373, ص309 به بعد.)
همانگونه که استاد مطهری به زیبایی شرح داده است, امروزه جایگاه انسان از سوی غربی ها به طرزِ عجیبی مورد تاخت و تاز قرار گرفته است؛ این نوع هجوم به موقعیتِ نوع انسانی به خاطر تردیدهایی است که از پیشرفت و توسعه دانش و گستره معرفتی بشر نسبت به جهانِ پیرامونش حاصل آمده است. بدین توضیح که دانشمندان هیچ انتظار نداشتند, و در قالبِ ذهنی و فکری آنها هم نمی گنجید که جهانِ هستی و کیهان مورد مشاهده به این عظمت و فراخی بوده باشد, ناگهان با توسعه دانش ستاره شناسی, یافته های جدید و غیر قابل انتظاری در موردِ انسان, زمینِ مسکونیِ او, سیارات و ستارگان, اجرامِ بسیار بزرگ(حتی به بزرگیِ غیر قابل تصور, از لحاظِ رقمی), و گستره بی کرانِ کیهان ( که دستگاه های به نظاره نشسته در کمینِ دستیابی به ابعادِ کیهان مادی, هر قدر هم پیشرفته تر می گردند عجز خود و انسان در این کاوش را به اثبات می رسانند) پیش روی آنها نهاده شد, که آنها را درباره اطلاعاتِ پیشینی از انسان و جهان به بازبینی و باز اندیشی کشانید, و نتیجه این بازاندیشی ها, تجدیدِ نظر درباره بسیاری از مسائل مربوط به انسان و جهان, و همچنین رابطه آن دو با خدا بود. عده ای در این جریان خود را باخته و بسیاری از عقایدِ خود را به کلی کنار زدند( و ای بسا تا پایان عمر نیز به طور ابهام آمیزی در شکاکیت زیستند)؛ عده ای هم به کلی یافته های گذشتکان را مورد تردید قرار داده و در اندیشه ریختنِ طرحی نو در عرصه دانش و معرفت, تلاش هایی را به انجام رساندند؛ وعده ای نیز ذره ای به خود نلرزیده و با استقامتی قابل ستایش, در توجیه و تبیینِ نوینی از یافته های گذشتگان کوشش کردند.
- نظریه انسان محوریِ پل تلیخ:
پل تیلیخ(1886-1965)آلمانی الاصل و تبعه آمریکا, در یکی از سخنرانی های خود بخشی از این جریان را اینگونه توضیح می دهد: "در قرن هفدهم, درکِ مشکلات نهفته در همین اوایل دوره نوینِ تاریخ غرب فزونی گرفت و در مقابله ای که پاسکال بین کوچکی و بزرگیِ انسان طرح می کرد, جلوه ای شاخص یافت. وی همراه با بسیاری از معاصرانش دچار ضربه روحی ناشی از کوچکی انسان, با توجه به عالمِ اختر شناسی جدید شدند. در عین حال, وی در آثار خود, به عنوان ریاضیدان و فیزیکدان, به قدرتِ عقل انسان برای نفوذ به درون سازه های محاسبه پذیرِ طبیعت, و به عظمت انسان حتی علی رغم عظمت کمی عالم, پی برد. بسیاری از مشکلات, ناشی از تفسیر کنونی انسان از خویشتن در آثار پاسکال پیش بینی می شود. گرفتاری انسان در بند شخصیت ناهمسازش, در همان طور که امروز مشاهده می کنیم, نشان داده می شود. ... یکی از ضربه های روحی مربوط به حذف انسان و زمین او را مرکز عالم, اساسا ضربه ای کلامی بود. از آنجا که نوشته های مربوط به کتاب مقدس و تفسیر آنها در تاریخ هزار و پانصد ساله دستگاه دینی مسیحیت, مبتنی بر این جهان نگری بود که زمین در مرکز عالم, و تاریخ بشر هدف غایی خلقت زمین, و مسیح کانون تاریخ بشر است, این سوال اساسی پیش آمد: پس جایگاه انسان در این بازیگری خدا خواسته و اهمیت کیهانی مسیح در عالم به طور کلی چه شد؟ آیا بیرون رفتن زمین از مرکز عالم, آن اهمیت کانونی انسان و اهمیت کیهانی مسیح را فرو نمی کاهد؟ آیا کلِ "نمایش رستگاری" به سلسله ای از رویدادهایی که بدون اهمیت جهانی, در زمانی معین بر روی سیاره ای کوچک روی می دهند, فرو کاسته نمی شود؟ عصر اکتشافاتِ فضایی با این مشکلات که هم اینک در جهانِ غرب وجود دارند, آغاز گردید." (تیلیخ, 1378, ص68 به بعد.)  
این دین شناسِ آلمانی علی رغمِ اینکه تحلیل خود را به طور کاملا واضح و روشن, براساس اصول و مبانی اومانیستی ترتیب داده است, نه الهی و معنوی, روندِ مذکور از جایگاهِ انسان در میان غربی ها را به طور بسیار زیبا و جالب مورد توجه قرار داده است. او در ادامه بحث خود همه توان و تلاش خود را در به اثبات رساندنِ جایگاهِ والای انسان در سیستم خلقتِ جهان طبیعت, و بویژه انسان آمریکایی(با همه ادعاهای پوچ و بی پایه ای که درباره ‌دموکراسی و حقوق بشر دارد) به کار گرفته است. و این یک نمونه از تحلیل های مبتنی بر کرامتِ انسان آمریکایی, یعنی اومانیسمِ آمریکایی است.
- گفتاری از استاد مطهری درباره کرامت انسانی:
استاد مطهری همچنین جایگاه برتر و والای انسان, کرامتِ الهی آن, و تناقضی که انسانِ معاصر با آن درگیر شده را اینگونه به تصویر می کشد: "انسان به خاطرِ کرامت و شرافت مخصوص به خود, دارای یک سلسله حقوق و آزادی ها شده است که سایر جانداران به واسطه فاقد بودن آن حیثیت و شرافت و کرامت ذاتی از آن حقوق و آزادی ها بی بهره اند. نقطه قوت این اعلامیه همین است. تنزل و سقوط انسان در فلسفه های غربی اینجاست که بار دیگر با یک مسئله فلسفی کهن مواجه می شویم. ارزیابی انسان, مقام و شرافت انسان نسبت به سایر مخلوقات, شخصیت قابل احترام انسان.باید بپرسیم آن حیثیت ذاتی انسانی که منشاء حقوقی برای انسان گشته و او را از اسب و گاو و گوسفند و کبوتر متمایز ساخته چیست؟و همین جاست که یک تناقض واضح میان اساس اعلامیه حقوق بشر از یک طرف و ارزیابی انسان در فلسفه غرب از طرف دیگر نمایان می گردد.در فلسفه غرب سالهاست که انسان از ارزش و اعتبار افتاده است. سخنانی که درگذشته درباره انسان و مقام ممتاز وی گفته می شد و ریشه همه آنها در مشرق زمین بود,امروز در اغلب سیستم های فلسفه غربی مورد تمسخر و تحقیر قرار می گیرد.انسان از نظر غربی تا حدود یک ماشین تنزل کرده است,روح واصالت آن مورد انکار واقع شده است.اعتقاد به علت غایی و هدف داشتن طبیعت یک عقیده ارتجاعی تلقی می گردد.در غرب از اشرف مخلوقات بودن انسان نمی توان دم زد,زیرا به عقیده غرب عقیده به اشرف مخلوقات بودن انسان و اینکه سایر مخلوقات طفیلی انسان و مسخر انسان می باشند ناشی از یک عقیده بطلیموسی کهن درباره هیئت زمین وآسمان و مرکزیت زمین وگردش کرات آسمانی به دور زمین بود,با رفتن این عقیده جائی برای اشرف مخلوقات بودن انسان باقی نمی ماند.از نظر غرب اینها همه خود خواهی هایی بوده است که در گذشته دامنگیر بشر شده است, بشر امروز متواضع و فروتن است,خود را مانند موجودات دیگر بیش از مشتی خاک نمی داند,از خاک پدید آمده و به خاک باز می گردد و به همین جا خاتمه می یابد.غربی, متواضعانه,روح را به عنوان جنبه ای مستقل از وجود انسان و به عنوان حقیقتی قابل بقاء نمی شناسد و میان خود و گیاه و حیوان از اینجهت فرقی قائل نمی شود,غربی, میان فکر و اعمال روحی و میان گرمای زغال سنگ از لحاظ ماهیت وجوهر تفاوتی قائل نیست, همه را مظاهر ماده و انرژی می شناسد,از نظر غرب صحنه حیات برای همه جانداران و از آن جمله انسان میدان خونینی است که نبرد لاینقطع زندگی آن را به وجود آورده است,اصل اساسی حاکم بر وجود جانداران و از آن جمله انسان اصل تنازع بقا است,انسان همواره می کوشد خود را در این نبرد نجات دهد,عدالت و نیکی و تعاون و خیرخواهی و سایر مفاهیم اخلاقی و انسانی همه مولود اصل اساسی تنازع بقامی باشد و بشر این مفاهیم را به خاطر حفظ موقعیت خود ساخته و پرداخته است. ... غرب درباره انسان دچار تناقض شده است در فلسفه غرب تا آنجا که ممکن بوده به حیثیت ذاتی انسان لطمه وارد شده و مقام انسان پائین آمده است. دنیای غرب از طرفی انسان را از لحاظ پیدایش و عللی که او را به وجود آورده است, از لحاظ هدف دستگاه آفرینش درباره او, از لحاظ ساختمان و تار و پود وجود و هستیش, از لحاظ انگیزه و محرک اعمالش, از لحاظ وجدان و ضمیرش, تا این اندازه او را پائین آورده که گفتیم. آنگاه اعلامیه بالا بلند درباره ارزش و مقام انسان و حیثیت و کرامت و شرافت ذاتی و حقوق مقدس و غیر قابل انتقالش صادر می کند و همه افراد بشر را دعوت می کند که به این اعلامیه بالا بلند ایمان بیاورند. ... اعلامیه بشر را باید شرق صادر کند که به اصل "انى جاعل فى الارض خلیفه" ایمان دارد. و در انسان نمونه ای از مظاهر الوهیت سراغ دارد, کسی باید دم از حقوق بشر بزند که در انسان آهنگ سیر و سفری تا سر منزل "یا ایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه" قائل است. اعلامیه حقوق بشر شایسته آن سیستم های فلسفی است که به حکم "ونفس وما سویها فالهمها فجورها وتقواها" در سرشت انسان تمایل به نیکی قائلند. اعلامیه بشر را باید کسی صادر کند که به سرشت بشرخوش بین است و به حکم"ولقد خلقنا الانسان فى احسن تقویم"آن را معتدل ترین و کامل ترین سرشت ها می داند. آنچه شایسته طرز تفکر غربی در تفسیر انسان است, اعلامیه حقوق بشر نیست. بلکه همان طرز رفتاری است که غرب عملا درباره انسان روا می دارد, یعنی کشتن همه عواطف انسانی, به بازی گرفتن ممیزات بشری, تقدم سرمایه بر انسان, اولویت پول بر بشر, معبود بودن ماشین, خدائی ثروت, استثمار انسانها, قدرت بینهایت سرمایه داری. ... غرب هم خود را فراموش کرده و هم خدای خود را؛ مسئله مهم اجتماع بشر در امروز اینست که بشر به تعبیر قرآن "خود" را فراموش کرده است, هم خود را فراموش کرده و هم خدای خود را, مسئله مهم اینست که "خود" را تحقیر کرده است, از درون بینی و توجه به باطن و ضمیر غافل شده و توجه خویش را یکسره به دنیای حسی و مادی محدود کرده است, هدفی برای خود جز چشیدن مادیات نمی بیند و نمی داند, خلقت را عبث می انگارد, خود را انکار می کند, روح خود را دست داده است. بیشتر بدبختی های امروز بشر ناشی از این طرز تفکر است و متأسفانه نزدیک است جهانگیر شود و یکباره بشریت را نیست و نابود کند. این طرز تفکر درباره انسان سبب شده که هر چه تمدن توسعه پیدا می کند و عظیم تر می گردد, متمدن بسوی حقارت می گراید, این طرز تفکر درباره انسان موجب گشته که انسانهای واقعی را همواره در گذشته باید جستجو کرد و دستگاه عظیم تمدن امروز به ساختن هر چیز عالی و دست اول قادر است جز به ساختن انسان. ... و به همین علت, اعلامیه حقوق بشر بیش از همه و پیش از همه از طرف خود غرب نقض شده است, فلسفه ای که غرب عملا در زندگی طی می کند راهی جز شکست اعلامیه حقوق بشر باقی نمی گذارد." (مطهری, پاییز1369, ص170 به بعد.)
- کرامتِ انسانی در بیانی از ملاصدرا:        
همانگونه که گفته شد, ملاصدرا نیز درباره ذی نفع بودن و جایگاهِ باکرامتِ انسان در مجموعه خلقت اینچنین نوشته است: "فصل چهارده در عنایتِ حق تعالی در خلق کردنِ زمین و آن چه در اوست؛ تا این که انسان از آن نفع ببرد؛ خداوندِ منزه فرمود: "هر آنچه در روی زمین است برای شما خلق کرد". سپس نظاره کن به منفعت های آن: از جمله آن منافع فراش و مهاد بودنِ زمین است, تا این که تو به آن آرامش داشته, بخوابی؛ و بساط بودنش است تا این که بر روی آن سلوک کنی, همانگونه که خدا فرمود: "زمین را بستر برای شما قرار داد" و نیز فرمود: "و خدا زمین را برای شما بستری قرار داد تا در آن راه های گشاده ای را بپیمایید؛” و از ضروریاتِ افتراش این نیست که سطحِ مستوی باشد بلکه اگر کره هم دارای جرمِ بزرگی باشد افتراش بر روی آن نیز آسان خواهد بود؛ بلکه هنگامی افتراش و راه رفتن بر روی آن تمام (صحیح و طبیعی) نخواهد بود که زمین ساکن نباشد؛ ولی با ساکن بودنش در جایگاهِ طبیعیش تمام خواهد بود, که آن هم وسطِ فلک ها است, و به این اشاره می کند با فرموده اش که فرمود: "خداست آن که زمین را برای شما پایگاه (قرارگاه) قرار داد "زیرا اشیاءِ سنگین براساسِ طبیعتشان به پائین میل می کنند همانگونه که اشیاءِ سبک به بالا می روند, و بالا از همه سو طرفِ آسمان است و پائین نیز به سمتِ مرکز است (زمینی که در مرکزِ همه عالم قرار دارد)." (صدرالدین الشیرازی, همان, ج7, ص134 و 135.)
با توجه به این توضیحات, روشن می شود که تفاوتِ اندیشه های دانشمندان, در گستره تاریخ- از یونان باستان گرفته تا دوره اسلامی, و غرب- از کجا تا به کجا کشیده شده, و افق های دیدگاه ها در میان مسلمانان و غیر مسلمانان, تا چه اندازه متفاوت است. علاوه بر این, همه دستاوردهای انسان شناسی معاصر به خاطر دور بودن از تفکری الهی و توحیدی, عبارت است از به باد دادن شرافت, کرامت, و جایگاه والای نوع انسانی, و ساختن نوعی کرامت دنیوی و مادی که بدون هیچ پایه و مبنای عینی بنا شده است. عده ای شرافت را فقط در انسان اروپایی به طور عام, عده ای در انسان انگلیسی, یا فرانسوی, و ... به طور خاص, عده ای نیز در انسان آمریکایی, از لحاظ جغرافیایی دانسته اند, و عده ای کرامت و انسانیت را در دین و مذهب خاص خود منحصر دانسته اند؛ در حالیکه نگرش اسلام در باره جایگاه انسان, نگرشی توحیدی, مادی- معنوی, عبادی, و ارزشی( به معنای اخلاقی و اجتماعی) است که امروزه همه اندیشمندان غربی از این نکته ظریف و دقیق غافل بوده و فقط بر اساس دانسته های محدود خود از انسان و جهان به قضاوت نشسته اند. مهم ترین سرمشق(Paradym) و متن راهنما برای نیل به نگرشی واقع گرایانه و هستی سناسانه فقط در نگرش اسلامی قابل تصور است که کمترین نقص و عیب را از میان سایر مجموعه های تئوری و ذوقی- سلیقه ای دارد. و این سرمشق در چارچوب قرآن و عترت قابل فهم و بررسی است. که نوشته حاضر بخشی از آن بود.
منابع:
1. آرتوربرت، ادوین, مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین، ترجمه ‏عبدالکریم سروش، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی و مؤسسه‏مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1369.
2. امام امیر المومنین, علی بن ابی طالب علیه السلام (سید رضی), نهج ‏البلاغه, صبحی صالح, قم, دار الاسوه, اول, 1415ق.
3. ابن العربی الحاتمی الطائی الاندلسی, ابو عبد الله محمد بن علی بن محمد, التجلیات الالهیه "کتاب کشف الغایات", تحقیق عثمان اسماعیل یحیی, تهران, مرکز نشر دانشگاهی, 1408ق.
4. ابوعلی سینا, حسین بن عبد الله, مبدأ و معاد,
5. پاپکین- ریچارد, و استرول- آوروم, کلیات فلسفه, سید جلال الدین مجتبوی, تهران, حکمت, شانزدهم, پائیز1379.
6. تیلیخ, پل, آینده ادیان" با گردآوری جرالدسی. براوئر", احمد رضا جلیلی, قم, اعتماد- مرکز مطالعات تحقیقات ادیان و مذاهب- 1378.
7. حسن زاده آملی, حسن, انسانِ کامل از دیدگاه نهج البلاغه, تهران, بنیاد نهج البلاغه, اول, 1380.
8. خواجه نصیر الدین طوسی, محمد بن محمد بن حسن، شرح ثمره بطلیموس در احکام نجوم، تهران، میراث مکتوب، 1378.
9. دانته آلیگری, کمدی الهی "بهشت", با شرحِ سه یِرز و الکساندر ماسِرون, ترجمه فریده دامغانی, تهران, نشر تیر, سوم, آبان1380.
10. داوود قیصری, شرح فصوص الحکم, تصحیح سید جلال الدین آشتیانی, تهران, انتشارات علمی و فرهنگی, اول, 1375.
11. دورانت, ویل, تاریخ تمدن, تهران, انتشارات علمی و فرهنگی, 1367, ج2, و ج4.
12. ژاکار- آلبر, و لاکاریر- ژاک, علم و اعتقاد, عباس باقری, تهران, نشرِ نی, اول, 1380.
13. صدرالدین الشیرازی القوامی, محمد بن ابراهیم, الاسفار الاربعه العقلیه, قم, مصطفوی, 1379ق, ج7, ج8, و ج9.
14. طباطبایی, سید محمد حسین, المیزان فى تفسیر القرآن, قم, اسماعیلیان, چهارم,1374, ج1, ج13, و ج17.
15. قاضی سعید قمی, شرح توحید الصدوق, تحقیق دکتر نجفقلی حبیبی, تهران موسسه چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی, اول, 1415ق, ج1.
16. قرآن کریم, ترجمه محمد کاظم معزی, قم, صابرین, اول, تابستان1375.
17. قربانی, رحیم, مرکز عالم کجاست؟, معرفت, دی ماه1383, شماره 85.
18. ------ , ساحت قدسی انسان کامل محور گردش کائنات, رواق اندیشه, مهر 1384, شماره 46.
19. گمپرتس, تئودور, متفکرانِ یونان, محمد حسن لطفی, تهران, خوارزمی, اول, 1375, ج3.
20. مجلسی, محمد باقر, بحار الانوار, لبنان, بیروت, موسسه الوفا, 1404ق ج18, ج56, و ج57.
21. مطهری, مرتضی, گفتارهای معنوی, تهران, صدرا, چهاردهم, پاییز1373.
22. مطهری, مرتضی, نظامِ حقوقِ زن در اسلام, تهران, صدرا, چهاردهم, پاییز1369.
23. هلزی هال, لویس ویلیام, تاریخ و فلسفه علم, عبدالحسین آذرنگ, تهران, سروش, اول, 1363.

کلمات کلیدی: فلسفه و متافیزیک


نوشته شده توسط مهدی 86/12/16:: 11:57 صبح     |     () نظر